wait لطفا صبر کنید
19 آذر 1397 - 01 ربیع‌الثانی 1440
NotCache List Paramters: 1&0&0!Model&55 Name List:الگوي جستجو تك جستجو پیشرفته
صفحه اصلی » دروس » فقه » کتاب امر به معروف و نهی از منکر » مقام ششم: مراتب امر به معروف و نهی از منکر » بحث دوم: اگر وظائف گفته شده از انواع امر به معروف و نهی از منکر نباشد، آیا هر کدام دارای دلیل معتبر هستند؟ » وظیفه سوم: ید
36

38

-

يكشنبه

-

1397/09/11

 

 

بررسی صنف اول: التألیم البدنی الجسمی / مسأله: بر فرض عدم جواز مراتب خشن در وظیفه قلبی، لسانی و یدی، آیا عدم جواز نسبت به أهل استثناء شده است؟

بسمه تعالی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.

بحث دوم: اگر وظائف گفته شده از انواع امر به معروف و نهی از منکر نباشد، آیا هر کدام دارای دلیل معتبرهستند؟

وظیفه سوم: ید

بررسی صنف اول: التألیم البدنی الجسمی

مسأله: بر فرض عدم جواز مراتب خشن در وظیفه قلبی، لسانی و یدی، آیا عدم جواز نسبت به أهل استثناء شده است؟

مقام اول: بحث از کبرا که آیا استثناء اهل، صحیح است؟

نتیجه بحث در مقام اول:

نتیجه‌ی بحث این شد که یک دلیل واضح که اطمینان به حجیت آن داشته باشیم برای استثناء اهل پیدا نشد.

و روایت عبدالله بن سنان هم عرض کردیم به این که مقطع اول آن که اصلاً از باب امر به معروف نیست بلکه منع منکر است و منع منکر مشروط به شرایط امر به معروف نیست، و وقتی آن منکر من عزائم الامور باشد باید به هر نحوی شده است جلوی او گرفته بشود و مورد این‌چنینی است. این هم که گفتیم به هر نحوی باز باید ملاحظه‌ی نسبت بشود البته. به هر نحوی، موارد آن عزائم امور متفاوت است.

 و اگر به ذیل بخواهیم توجه بکنیم ذیل هم گفتیم که منع است و این که این «برّ» است و این هم دلالت نمی‌کند که هر سببی از اسباب منع و هر سببی از اسباب «برّ‌«، این مشروع باشد.

تطبیق را که که گفتیم باز مشکل دارد که آن تقریب سوم بود.

 نتیجه این است که برای این که بگوییم در مورد اهل استثناء وجود دارد از باب امر به معروف و نهی از منکر و بگوییم نسبت به آن‌ها واجب هست، این را نمی‌‌توانیم قائل بشویم.

 و اما اصل مشروعیت که در مورد اهل بگوییم اصل مشروعیت وجود دارد چون این «برّ» است این هم باز که شیخ الاستاد قدس سره فرمودند که اصل مشروعیت ثابت است ولو وجوب ثابت نباشد، اما اصل مشروعیت نسبت به آن‌ها ثابت هست، این هم باز اصل مشروعیت به عنوان امر به معروف و نهی از منکر در تمام موارد با هر سببی ولو آن سبب ضرب باشد ولو فرک باشد باز این هم برای ما ثابت نشد.

نتیجه این است که استثناء اهل هم ثابت نیست بله اگر روایات مفسّره‌ی ذیل آیه‌ی مبارکه نبود ممکن بود کسی این را بگوید، اما با توجه به روایات مفسره‌ی ذیل آیه‌ی مبارکه، ما نسبت به اهل هم بیش از امر و نهی وظیفه‌ی دیگری نداریم. بله حاکم، امر آن جداست، حاکم می‌تواند به واسطه‌ی ضرب و گاهی حتی جرح و امثال این‌ها جلوی مفاسد را بگیرد آن مسئله‌ی آخری است، مربوط به حاکم می‌شود، اما عموم ناس «بما أنّهم ناس» و این که حاکم نیستند این مراتب امر به معروف و نهی از منکر برای آن‌ها ما دلیل واضحی پیدا نکردیم.

س: ... سوم که طرف بدون اختیار خودش باز داشته بشود از گناه چرا مشمول ادله‌ی امر به معروف نیست.

ج: چه کار کند؟

س: یک‌طوری در مرتبه‌ی ...

ج: یک‌طور یعنی چه‌طور؟ یعنی بزند؟ نه دلیل نداریم بر این که می‌تواند بزند.

س: چرا می‌فرمایید نهی از منکر نیست؟ دفع از منکر است؟

ج: چون امر به معروف و نهی از منکر، امر یعنی به او بگویی،‌ او به اختیار خودش ترک بکند اما این که شما یک کاری می‌کنید امر نکردید که، مانع شدید.

س: ...

ج: چون صدق لغت امر نمی‌کند. واژه‌ی امر ... بله می‌توانی بگویی جلوی او را گرفتم. اما «أمرتُهُ فأتمر، نهیتهُ‌ فانتهی»، نه.

س: این را از عناوین آن می‌فهمیم، یا دلیل داریم برای آن، روایت داریم.

ج: نه خود عناوین.

س: پس عنوان آن ...

ج: بله،

س: ....

ج: نه عنوان امر به معروف و نهی از منکر است. ما عنوان دیگری که نداریم عنوان‌مان، عنوان امر به معروف و نهی از منکر است این شامل نمی‌َشود.

س: ....

ج: نه آن از باب امر به معروف ممکن است که نباشد. از وظیفه‌ی حاکم است که می‌تواند این کار را بکند. حالا دیگر آن باب حاکم را نیستیم.

 شیخ الاستاد قدس سره در ذیل کلام‌‌شان بعض روایت را آوردند که دلالت می‌کند بر این که حاکم می‌تواند این کار را بکند ولو نه از باب امر به معروف و نهی از منکر، مثلاً همان‌جا این روایت را ذکر می‌کنند، روایت معتبره‌‌ای که کسی آمد و شکایت کرد، گفت فلانی به من گفته است «إحتلمتُ باُمّک»، در عالم خواب «احتلمت»، و این موجب ... حضرت به او فرمودند که تو هم سایه‌ او را فلان بکن چون آن در خواب بوده. بعد به حسب آن نقل فرمودند که من مثلاً به او کتک خواهم زد «أضرِبُهُ» برای این که با نقل این احتلام تو را اذیت کرده، من از این باب او را تعزیر خواهم کرد.[1] که این تعزیر حق حاکم است که می‌تواند بله برای این که آمده همین خواب را برای زید گفته، زید اذیت شده، حضرت فرموده از باب این که تو را اذیت کرده من می‌توانم، ایشان از این روایت استفاده می‌کنند که ولو درست است امیرالمؤمنین سلام الله علیه انجام داده ولی به عنوان «بما أنّه حاکمٌ» انجام داده پس بنابراین هر حاکم شرعی می‌تواند این کار را انجام بدهد.[2]

 حالا این‌ بحث‌های آن دیگر در بحث وظایف حاکم و اختیارات حاکم می‌آید که از ادله چه‌طوری بتوانیم استفاده بکنیم که حاکم غیر معصوم هم آیا همان اختیارات حاکم معصوم را دارد یا ندارد؟ این‌ها دیگر بحث‌های آن جداست از این بحثی که ما فعلاً (مشغول آن هستیم.)

س: استاد بحث وقایه را چکار می‌کنید؟

ج: گفتیم این ادله‌ی «قوا انفسکم»، روایات مفسره دارد که وقایه که خدا امر فرموده در این‌جا، همین است که به او بگویی امر و نهی بکنی. چون روایات مفسره دارد ما دیگر نمی‌توانیم ...

س: الغاء خصوصیت کنیم؟

ج: نمی‌توانیم بکنیم.

س: ... قوا انفسکم، من ... جوارحاً خودم را باز می‌دارم دیگر، آن وقت در آن‌جا هم بگوییم بله آن‌جا بگو جوارحی هم هست سد طریق، که همان حرف آقای خلخالی باشد. اصل این را ثابت می‌شود بکنیم، نمی‌شود ...

ج: اگر شما می‌توانید ثابت بکنید «کلٌّ علی حجته»، ما گفتیم نه، چرا؟ برای این که ظاهر ادله‌ی مفسره این است که حضرت فرمود آن را که خدا از تو می‌خواهد این است که بگویی و امر و نهی بکنی، همین که این کار را کردی «فقد قضیت ما علیک»، آن‌چه را که به گردن شماست انجام دادی، دیگر مازاد این بر گردن شما چیزی نیست. نفرمود می‌توانی به او بزنی، اگر آن فایده‌ای نکرد «إضربهُ»، اگر آن فایده‌ای نکرد «إفرک اُذُنهُ» و امثال این‌ها نگفته دیگر.

س: این‌جا یک روایتی را داریم که می‌فرماید «کلّکم راع و کلّکم مسئولٌ عن رعیته»[3] ...

ج: «کلّکم راع» به حسب آن ضوابطی که شرع قرار داده، در چارچوب ضوابط شرع، نه این که هر جور خودتان دل‌تان خواست، یک چارچوب‌هایی شارع قرار داده، ضوابطی قرار داده، گفته در این مسیر باید امر به معروف کنید نهی از منکر کنید، مراعات حال دیگران را بکنید و همین‌طور.

س: آیا روایت ... انکر المنکر، ... شامل دفع منکر نمی‌شود که بگوییم دائره‌ی آن عام می‌شود یعنی دفع منکر یک‌طوری زیر مجموعه‌‌ی امر به معروف دربیاید.

ج: نه زیرمجموعه‌ی آن نیست، بعداً ان شاء الله در فصل بعدی خواهد آمد بحث دفع منکر، ارشاد جاهل و منع از منکر، این‌ها در آن‌جا خواهد آمد، ادله‌ی آن چه هست؟ آن‌جا بحث خواهیم کرد.

س: ... قسم خورده باید ...

ج: تعزیر است آن‌جا، ممکن است تعزیر باشد نه امر به معروف، یعنی بعد از آن که آن کار حرام را انجام داده این تعزیر می‌شود نه این که بعد از این نکن، یک حنث نذری کرده، حنث نذر که دیگر امر به معروف و نهی از منکر ندارد، حنث نذر کرده، تمام شد، این کاری که انجام می‌شود این تعزیر است. امر به معروف در این است که بعداً می‌خواهد انجام بدهد، می‌خواهد ادامه بدهد، می‌خواهد تکرار کند اما جایی که نه، تمام شد آن‌جا دیگر امر به معروف جا ندارد نهی از منکر جا ندارد در آن‌جا اگر که کتک می‌زنند، چه می‌زنند، این تعزیری است و کیفری است نسبت به گناه ماسبق آن.

مقام دوم: حدود و ثغور کلمه «اهل»

بحثی که این‌جا باقی می‌ماند این است که خود اهل، مقصود از اهل چه هست؟ حالا بالاخره این اهلی که در این آیه‌ی شریفه وارد شده است مقصود از اهل چه هست که حالا اگر قائل به استثناء‌ شدیم و یا این که بگوییم آیه‌ی مبارکه دلالت بر تأکید می‌کند مقصود از این اهل چه می‌باشد؟ بحث موضوعی است.

 این بحث البته ما زیاد ضرورتی برای پرداختن به آن نداریم چون اگر استثناء‌ را می‌پذیرفتیم باید محدوده‌ی اهل را مشخص می‌کردیم حالا که استثناء را نپذیرفتیم، بنابراین حالا محدوده‌ی آن هر چه می‌خواهد باشد از این نظر، از این بحث اهمیت زیادی ندارد ولی علی قول کسی که می‌گوید مثل شیخنا الاستاد که می‌گوید مشروعیت دارد یا کسی که می‌فرماید در مورد اهل ما استثناء می‌شود و واجب است که در مورد اهل حتی اگر ضرب و فرک و این‌ها هم لازم است انجام بشود و إعمال قدرت در مورد آن‌ها لازم است یک بحث موضوعی مختصری در راجع به این انجام بشود، بد نیست.

عرض می‌کنیم به این که واژه‌ی «اهل» هم مثل همه‌ی واژه‌ها دارای یک ابهاماتی هست به قول مرحوم شیخ انصاری قدس سره مفهوم آب و ماء که «أبین» مفاهیم است، باز شبهات مفهومیه دارد که آیا به این، آب صادق است یا آب صادق نیست. مثل مثلاً این سیلاب‌هایی که خیلی با خاک و این‌ها همراه است که کسی ممکن است که بگوید آیا این هم هنوز به آن آب می‌گویند؟ با این همه گل‌آلودگی‌ای که دارد و دیگر اصلاً مثل ارده شیره شده مثلاً، باز هم به این آب می‌گویند یا نمی‌گویند، یک مواردی دارد که مورد شبهه می‌شود که آب صادق است یا آب صادق نیست.

اهل هم همین‌طور است از واژه‌هایی است که حدود ثغور آن مقداری مورد تأمّل و اشتباه هست.

اشاره به کلمات لغویون:

 1) از بعض اجلاء لغویین استفاده می‌شود مثل راغب در المفردات قرآن، که ایشان فرموده است که

«و أهل الرجل فی الاصل من یجمعُهُ و إیاهم مسکنٌ واحد».[4]

 کسی است که با رجل،‌ با آن مرد در یک مسکن می‌نشینند. اگر این معنا را بکنیم که یک مسکن یعنی در مسکن واحد می‌نشینند، لازمه‌ی آن این است که اگر افرادی هم با او در آن مسکن می‌نشینند که اصلاً رابطه‌ی سببی و نسبی هم ندارند، چند تا دانشجو هستند در یک اتاق می‌نشینند آیا این عبارت می‌خواهد شامل آن بشود که «من یجمعه ایاهم مسکن واحد»؟ به همین می‌شوند اهل او؟ پس آیه‌ی شریف که می‌فرماید که اهلت را امر و نهی بکن، بگوییم مشمول این آیه‌ی شریفه هست، چون این‌ها اهل هستند، چون در یک‌جا می‌نشینند.

نتیجه این می‌شود که بین اهل به این معنایی که ایشان فرموده است و بین اقرباء عموم و خصوص من وجه هست. اهل هست از اقرباء نیست، اقرباء هست، اهل نیست چون اصلاً با این در یک‌جا زندگی نمی‌کنند و یک‌جا هم هست که هم اهل هست و اقرباء باشند.

 بعد ایشان می‌فرماید

«ثمّ تُجوّز به فقیل اهل الرجل لمن یجمعُهُ و ایاهم نسبٌ».[5]

 بعد می‌گوید تجوّز شده، به طور مجاز استعمال شده که کسی که با شخص در نسَب اجتماع دارند و ارتباط دارند بگوییم که این اهل است، ولی این مجاز است در نسب.

 بنابراین نتیجه این می‌شود که باز مثل زوجه‌ای که رابطه‌ی نسبی نداشته باشد، دختر عموی او و دختر خاله و این‌ها نباشد و اجنبی است که با هم ازدواج کردند به این هم اهل گفته نمی‌شود به حسب این معنای مجازی، آن است که «من یجمعُهُ و ایاهم نسبٌ»،‌ باید نسب باشد، بنابراین اقوام سببی به آن‌ها طبق این، اهل نباید گفته بشود.

س: ....

ج: نه می‌گوید معنای مجازی، می‌گوید بعداً به این معنا آمده، کأنّ آن معنای حقیقی، کأنّ دیگر آن معنای حقیقی مهجور شده آن معنای اصلی و آن معنای حقیقی مثلاً.

این هم فرمایشی است که ایشان فرمود. یا ...

س: ...

ج: «من یجمعه و ایاهم مسکن واحد»، بعد می‌گوید «لمن یجمعه نسبٌ»، یعنی آن‌جا ولو نسب نداشته باشند.

س: ...

ج: نه ولو نسب نداشته باشند آن‌جا. آن‌جا اصلاً نسب نداشته باشند، نوکر او هست مثلاً، خادم او هست و دوست او هست ولی همه یک‌‌جا زندگی می‌کنند. این معنای اول این را می‌گوید که «من یجمعه و ایاهم مسکنٌ واحد».

اگر آن‌طور هم بخواهیم ... آن باید یک‌جا زندگی کند بنابراین نتیجه این می‌شود که اگر فرزندانش با او زندگی نمی‌کنند ازدواج کردند رفتند، این‌ها از موارد شک و تردید است که حالا دختر او مثلاً ازدواج کرده رفته منزل شوهرش، پسر او ازواج کرده رفته جدا زندگی می‌کند، این‌ها اهل این می‌شوند یا نمی‌شوند؟ اگر این‌طوری معنا کنیم این‌جا مواردی است که ...

س: ...

ج: بله «کانوا اهلاً» و حالا دیگر اهل نیستند. مشتق حقیقت در «من تلبّس» هست، این‌ها قبلاً بودند اما دیگر الان که با او در مسکن واحد زندگی نمی‌کنند که، هیچ.

س: ...

ج: یعنی الان این‌طوری هست دیگر.

س: ...

ج: حالا اگر نگوییم خیلی خب، بعید نیست بخواهد ایشان این‌طوری بگوید یعنی الان در عرف فعلی و رایج ما مثلاً بخواهد بگوید ...

س: ...

ج: اگر نخواهد بگوید که ... بله این هم معنای مجاز آن هست.

س: قبل از راغب کسی این مطلب را از لغویون نگفته و به نظر می‌آید از عبارت ...

ج: نه، مطلب اعتقادی نیست می‌گوید «تجوز»، یعنی چه؟ یعنی اعتقادی دارد می‌گوید؟ یعنی با لغت «تُجوز»، معنای اعتقادی یعنی چه؟

س: نه با توجه به این که اهل بیت پیغمبر را در آیه‌ی ... بعدش خود او می‌آید معنا می‌کند ...

ج: نه آن جدا می‌گوید، می‌گوید منتها، با این که آن‌جا گفتیم نسب باید باشد، اما در مورد پیامبر این آل و این اهل یک معنای ویژه‌ی شرعی دارد، که شامل صهر ایشان هم می‌شود. علاوه بر این که امیرالمؤمنین تنها صهر هم نبود، نسب هم داشت پسر عمو بودند، آن جهت را هم داشتند می‌گوید در مورد پیامبر فقط این است به حسب آن چه که در شرع قرار داشته که اهل بیت پیامبر این‌ها هستند، آن کاری به این ندارد. آن‌جا و الا تجوّز نمی‌گفت و الا اگر در لغت این‌طوری نبود که تُجوّز نمی‌گفت.

س: ...

ج: حالا می‌گوییم.

این پس یکی از لغویین مهم مثل راغب چنین حرفی زده، که الان این حرف ایشان موجب یک تشکیکاتی برای ما می‌شود که این پس در اصل لغت این‌طور باید بگوییم.

2) یکی دیگر از لغویین مهم که خلیل باشد در العین که این معاصر است با امام باقر سلام الله علیه و این‌ها هست و در آن عصر می‌زیسته، کتاب العین، کتاب مهمی است ایشان می‌‌گوید

«اهل الرجل زوجهُ، و اخصّ الناس به».[6]

 همسرش است «اهل الرجل»، همسر رجل به آن گفته می‌شود اهل رجل است. بعد می‌گوید «و اخصّ الناس بالرجل»، اخص الناس بالرجل یعنی چه؟ از چه حیث اخص الناس است؟ گاهی ممکن است که انسان یک دوستی داشته باشد که «اخص الناس به» حتی از فرزندان خود هست، هستند افرادی که به فرزندانش آنقدر با او رابطه ندارد و آنقدر اسرار، طوری نیستند، ارتباط‌‌شان صمیمی نیست که اسرار خودشان را به آن‌ها بگوید ولی به این می‌گوید. این اخص الناس به او می‌شود و حال آن که هیچ ارتباط سببی و نسبی ممکن است که نداشته باشد این که می‌گوید «اخصّ الناس به» باز یک معنایی است که اهل رجل یعنی «اخص الناس به»، سواءٌ‌ این که آن اخص الناس نسبت سببی یا نسبی به او داشته باشند یا این نسبت‌ها را نداشته باشند به این گفته می‌شود اهل. این ...

س: ... غالب عرف این‌طور هستند که اخص الناس اولادشان هستند و همسرشان، ... موارد خاصه‌ای که نادر هستند یک چند نفری ...

ج: اولاً بعد از این که گفته «زوجهُ»، فرموده «و اخصّ الناس به»، اخص الناس، ناس هم گفته مرد است. پس معلوم می‌شود آن زوجه را نمی‌خواهد بگوید این «اخص الناس» به او، یعنی این تغلیب دارد، یعنی چه مرد چه زنی که اخصّ الناس به او می‌شوند، به آن گفته می‌شود اهل.

س: ... این دقت‌های اصولی در حرف لغویون هم می‌آید که ما این‌طوری دقت کنیم ...

ج: بله، چون این‌ها فهم‌های عرفی کلام شخص است.

3) در قاموس فرموده

«اهل الرجل عشیرتُهُ و ذوو قرباه»[7]

خاندان او و کسانی که نسبت قرابت با او دارند که قرابت در مورد آن‌هایی است که نسبی باشد «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ»[8] ذا القربی می‌شوند آن‌هایی که نسبت با پیامبر دارند. و از نظر نسب با هم مرتبط هستند.

4) در مصباح المنیر فرموده

«و یطلق الاهل علی الزوجه و الاهل اهل البیت و الاصل فیه القرابة».[9]

 او می‌گوید اصل در اهل قرابت است، یعنی این که رابطه‌ی نسبی داشته باشند بعد دیگر حالا این با این که اصل آن به معنای قرابت بوده اما این توسعه پیدا کرده و قهراً‌ به آن‌هایی هم که قرابت ندارند، یعنی از نظر نسب مرتبط نیستند مثل زوجه یا امثال این‌ها به آن‌ها هم گفته شده است.

 بالاخره وقتی ما ... یا یک عبارت دیگری را هم بخوانم که باز آن هم «یزید فی التشکیک» فرمایش مجمع البحرین است

5) ایشان فرموده

«اهل الرجل آلهُ و هم اشیاعهُ و اتباعه و اهل ملّته»

گفته پیروان یک شخص، دنباله‌روان یک شخص، اهل ملت یک شخص را می‌گویند اهل الرجل. این معنای اصلی آن است

«ثمّ کثُرَ استعمال الاهل و الآل حتی سمّی بهما اهل بیت الرجل لأنّهم اکثرُ من یتبعه».[10]

 مطلق اشیاع، مطلق پیروان،‌ اهل یعنی این، اما بعد «کثُر استعمالُهُ»، استعمال واژه‌ی اهل و آل، «حتی سمّی بهما اهل بیت الرجل»، آن‌هایی که اهل بیت او هستند در خصوص این‌ها ولو این که ممکن است که آن اهل بیت اتباع و اشیاع او هم نباشند، دنبال او نروند اختلاف دارند با او مثلاً. ولی به آن‌ها هم از باب این که معمولاً آن‌ها اتباع هستند، کأنّ این حیثیت تعلیلیه هست که چون به حسب غالب اهل بیت شخص از اتباع او می‌شوند دیگر به همه‌ی اهل بیت گفتند آل و اهل ولو این که از اتباع و از اشیاع نباشند.

س: ... اهل بیت یعنی اهل مسکن؟

ج: منزل دیگر، اهل بیت یعنی اهل خانه‌او، می‌گوید اهل بیت ما،‌ یعنی کسانی که در بیت من زندگی می‌کنند و عائله‌ی من مثلاً هستند.

س: ...

ج: این کلمات مهم لغویون در باب بود که بالاخره با هم اختلاف دارند و حدود و ثغور مطلب را هم خیلی واضح نمی‌کند.

اشاره به واژه «اهل» در آیات:

یک تتبعی هم اگر ما در قرآن شریف و روایات اهل بیت علیهم السلام بکنیم یک مقداری برای ما مسئله را می‌تواند روشن‌تر بکند. از قرآن شریف استفاده می‌شود که حتماً زوجه‌ی شخص اطلاق اهل به او می‌شود:

  1. مثلاً این آیه‌ی مبارکه

«فَأَنْجَیناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَه‏»[11]

در سوره‌ی مبارکه‌ی اعراف، آیه‌ی 83، راجع به حضرت لوط علی نبینا و آله و علیه السلام هست که می‌فرماید «فَأَنْجَیناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَه‏» ظاهر استثناء، استثناء متصل است یعنی داخل اهل می‌شده، پس حالا خدای متعال دارد او را استثناء می‌فرماید. پس «إمرأته»، به خصوص اگر حالا از نظر تاریخی که حالا این‌ها کارهای جزئی خیلی خاص می‌خواهد که مخصوصاً اگر مرأه‌‌ی ایشان از بستگان نسبی ایشان نباشد و با اجنبیه ایشان ازدواج کرده باشد. در این صورت دیگر خیلی دلالت این آیه، دلالت خوبی می‌شود بر این که زوجه هم داخل در اهل مسلم هست.

2) یا حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام در آیه‌ی مبارکه

«إِذْ رَأى‏ ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا»[12]

وقتی که ایشان داشتند برمی‌گشتند از خانه‌ی حضرت شعیب و از آن محل حضرت شعیب می‌آمدند، در مسیر آن داستان پیامبر شدن ایشان که آتشی را از دور دیدند و رفتند سراغ آن، و دیگر مسئله‌ی نبوت ایشان از آن‌جا آغاز شد به اهلش فرمود «اُمکثوا»، این‌هایی که به آن‌ها فرمود که مکث کنید، درنگ کنید شما حرکت نکنید همین‌جا باشید من بروم ببینم آیا می‌توانم آتشی، چیزی برای شما بیاورم که هوا سرد بود و این‌ها، حتما زوجه ‌او که همراه ایشان بوده، که به حسب مسلم است تفسیراً و تاریخاً که زوجه‌ی ایشان همراهش بوده حالا اگر فرزند هم داشتند فرزند هم بوده مرحوم ... اسم او را الان یادم دفت ما دیگر پیر شدیم، گاهی چیزی یک مرتبه از ذهنمان محو می­شود، بله آقای چه بودند تهران از اساتید آقای جوادی و آقای حسن زاده بودند؟

س: آقای شعرانی.

آقای شعرانی یک کتابی دارند به نام «نثر طوبی» که لغات قرآن است. ایشان نرسیده این را تمام کند، ولی یک بخشی از آن نوشته‌ی خود ایشان است، که این اوایل آن تا قسمت زیادی نوشته‌ی خود ایشان است، بعد دیگران تکمیل کردند، این بخشی که برای خود ایشان است، آقای شعرانی از ادقّاء بود در لغت و در علومی که ایشان متکفّل آن علوم بود، ایشان از ادقّاء بود، این‌جا ایشان این‌طوری فرموده، فرموده که بعد از این آیه‌ی شریفه: حضرت موسی علیه السلام با کسان خود گفت درنگ کنید اهل او در آن وقت زن او بود و شاید خادم و چوپان همراه داشت.

 اگر این ثابت بشود حالا ایشان فرمود که خادم و چوپان هم شاید همراه داشت، به این‌ها گفت که خدای متعال تعبیر فرموده از خانواده‌ی ایشان، زوجه‌ی ایشان و فرزند ایشان و آن خادم و نوکری که ایشان همراهش بوده و چوپانی که اگر همراه ایشان بوده فرموده اهل، اطلاق اهل شده ایشان در تحقیق این که کلمه‌ی اهل حدود و ثغور آن چه مقدار هست، این آیات را تمسک می‌کند که شاید این‌ها هم بودند.

این کلام اولا:ً شاید که برای ما کاری را حل نمی‌کند.

 ثانیاً این‌جا جای تغلیب است ممکن است از باب تغلیب گفته شده، نه این که واقعاً اگر حالا اهل و عشیره ‌او همراه او نبودند، فقط خادم همراه ایشان باشد و چوپان همراه ایشان باشد باز هم بشود گفت اهل.

س: اصلاً لازم نیست به آن‌ها گفته باشد به زن و بچه گفته بایستید وقتی آن‌ها ایستادند آن‌ها هم طبعاً به تبع این‌ها هستند دیگر، از باب تغلیب هم ممکن است که نباشد.

ج: این هم احتمال دارد که وقتی آن‌ها بایستند این‌ها هم می‌ایستند. «قال لأهله»، به این‌ها گفتند آن‌ها هم به قول ایشان ممکن است بالتبع، به ملازمه، این‌ها که ایستادند آن‌ها هم نوکر هستند می‌ایستند. این نمی‌تواند این آیه برای ما ... یا ...

س: وقتی می‌گوید «اُمکثوا» جمع است، وقتی هم مذکر می‌آورد حداقل یک مذکر در جمع بوده حالا یا پسر او بوده یا چوپان و خادم او بوده. با توجه به این که جمع آورده و مذکر است.

ج: بله این هم نکته‌ی خوبی هست «اُمکثی» نگفته که فقط زن او باشد. معلوم می‌شود که یک مردی هم آن‌جا همراه این‌ها بوده.

س: ...

ج: باشد آن اهل، اگر مصداق ... مگر بگوییم به لفظ اهل کار دارد. این ضمیر به لفظ اهل برمی‌گردد نه به واقع اهل، به معنای اهل.

3) آیه‌ی دیگری که می‌توانیم از آن بفهمیم آیه‌ی شریفه‌ی وارده‌ی در سوره‌ی مبارکه‌ی در داستان حضرت یوسف و زلیخا است

«قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً»[13]

به زوج خود چه گفت؟ برای این که حضرت یوسف را متهم بکند گفت «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً».

 قرآن وقتی که می‌خواهد مطلب او را تعبیر بکند این همسر او، تعبیر کرده از خودش به اهل، که این اهل تو هست. و هم‌چنین از سایر استعمالات غیر قرآنی، این مسئله به دست می‌آید که ظاهراً زوجه مسلماً مشمول واژه‌ی اهل هست و اهل بر او صادق است.

س: آیه‌ی تطهیر چه؟ آن‌جا زنان مسلماً خارج شدند از آیه‌ی تطهیر.

ج: نه استثناء که اشکال ندارد، آن دلالت نمی‌کند بر این که اهل صادق بر آن‌ها نیست آن‌‌ها استثناء آن هست. مثل این که می‌گوید اهلت را بیاور الا فلان و فلان، این دو تا را استثناء می‌کند آن دلیل بر.

س:

ج: بله آن هم تازه نسبت به ...

س: ...

ج: آن «لیس من اهلک» یک شبهه آن‌جا دارد، یک شبهه هم این‌جا دارد حالا این را هم عرض بکنم.

 «فَأَنْجَیناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَه»

آیا قوم و خویش‌های، همه‌ی قوم و خویش‌های حضرت لوط را خدا نجات داد؟ یا این که نه، همان فرزندان و این‌ها بود، بقیه‌ی قوم و خویش‌ها هم جزو همان‌ها بودند که آن‌ها نجات پیدا نکردند این یک کار باز تتبّع تاریخی می‌خواهد این مسئله که ‏«فَأَنْجَیناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَه» این اهل ظاهر آن این است که هر چه اهل است، نه بعض اهل که نفرموده بخصوص که یک استثناء از آن دارد یعنی هر چه صدق اهل بر آن می‌کرده خدای متعال نجات داده، آیا تمام عشیره‌ی ایشان را خدا نجات داده؟ و الا باید بفرماید که بعض اهل او، اهل وقتی اضافه هم می‌شود ظهور دارد در همه، در عموم ظهور دارد، یکی این‌جا هست که یک قدری شبهه ایجاد می‌کند که بعید است که تمام عشیره‌ی حضرت لوط نجات پیدا کرده باشند، در آن‌جا فقط قوم و خویش‌هایش همین‌ها بودند.

 و یکی همین که این آیه‌ای که ایشان خواندند در مورد حضرت نوح، که ایشان عرض کرد به خدای متعال که خدای متعال فرموده بود که من تو را و اهل تو را نجات می‌دهم. او عرض کرد که

«إِنَّ ابْنی‏ مِنْ أَهْلی‏» (هود، 45)

و این فرزند من از اهل من است، این آیه از یک جهت خوب است «إِنَّ ابْنی‏ مِنْ أَهْلی‏»[14] دلالت می‌کند که فرزند جزو اهل حساب می‌شود اما از آن‌طرف خدای متعال فرمود

«إِنَّهُ لَیسَ مِنْ أَهْلِکَ»[15]

اگر یک‌طوری معنا کنیم که من نمی‌خواهم به زبان بیاورم آن‌طور معنا کردنی که شاید بعضی‌ها می‌گویند ...

س: ...

ج: که آن‌طور بگوییم که اصلاً رابطه‌ی نسبی نداشته باشد با حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام، این خیلی مستبعد است و نمی‌خواهیم ... بنابراین به نظر می‌آید که این «لیس من اهلک» یک امر تعبدی است ...

س:

ج: یک امر تعبدی است، مثل این که می‌گوید این فرزند تو نیست، نمی‌خواهد بگوید که واقعاً فرزند تو نیست یا می‌گوید این فرزند من نیست، یک کسی که وقتی کسی را اختلاف سلیقه با او دارد و او را فاسق و فاجر می‌بیند این از باب مبالغه می‌گوید این فرزند من نیست. این آیه‌ی شریفه هم که می‌گوید این «لیس من اهلک»، بعید نیست که این واقعاً فرزند حضرت نوح باشد ولکن خدای متعال از باب این که مسیر او با حضرت نوح جدا بود و مخالف با حضرت نوح بود، می­فرماید این از اهل تو نیست این همان معنای عرفی است که در چنین مقاماتی افراد نفی می‌کنند وَلَدیت یک کسی را، یا برادر ... می‌گوید این برادر من نیست، برادر من باید این‌طوری باشد، نه این که واقعاً می‌خواهد بگوید برادر نیست. این نفی این است که یعنی آن چیزی که «یتوقّعُ من الاهل» که مساعدت باشد هم‌عقیدگی باشد و عدم مخالفت باشد این ندارد چون «ما یتوقّع من الإبن» را ندارد و «ما یتوقّع من الاهل» را ندارد خدای متعال می‌فرماید «لیس من اهلک».

 پس بنابراین این آیه‌ی شریفه به این شکل اگر توجیه بکنیم و بگوییم این هم مشکله‌ی آن حل می‌شود.

جمع بندی و نتیجه نهایی:

علی ای حالٍ، آخرُ الکلامی که عرض می‌کنیم این است که کلمات لغویین بالاخره مشتبه است امر آن، اما الان در عرف امروز عرب اهل که گفته می‌شود این شامل زوجه، فرزندان، و اقرباء نزدیک شخص، بخصوص آن‌هایی که با او در یک‌‌جا زندگی می‌کنند، با او در ارتباط هستند، اهل شامل این‌ها می‌شود.

و قول لغویین به این شکل هم برای ما حجت نیست «اصالة عدم النقل و الثبات فی اللغة»، به این ممکن است اتکاء کنیم و بگوییم که این معنایی که امروز برای اهل در عرب وجود دارد این در لغت هم هست، در زمان صدور این آیات و این روایات هم وجود داشته، بنابراین معنای اهل همین است. آن را هم که لغویین می‌گویند در اصل این‌طور بوده مثل آن است که می‌گویند «مال فی الاصل الذهب و الفضّه»، در مکاسب، اول مکاسب شیخ اعظم نقل می‌کنند که و فی المصباح المنیر معنای مال چه؟ «فی الاصل الذهب و الفضّه»[16]، ولی بعداً مسلم است که به همین معنا باقی نمانده در تطوّر لغت معنای آن عوض شده، این کلمه‌ی «اهل» هم اگر حالا اصل آن آن‌هایی بوده که این‌ها می‌فرمایند، حتماً در تطوّر لغات معنای آن همین است که ما الان می‌فهمیم، ولو این که باز دایره بالضبط مشخص نمی‌شود، اما به این اجمالی هم که از این‌جاها انسان در آن می‌افتد به این اجمال هم وجود ندارد، بنابراین تا حدود زیادی معنای اهل روشن است این بحث تمام شد.

 فقط این را عرض بکنم برای فردا که ما پانزده مورد یا اکثر از این موارد اعمال قدرت را داشتیم قتل آن را حساب کردیم ضرب منجر به جرح و کسر و این‌ها را حساب کردیم، ضربی هم که منجر به این‌ها هم نباشد حساب کردیم «بقی» بقیه‌ی موارد. حالا فردا راجع به بقیه‌ی موارد صحبت می‌کنیم که آیا این‌ها دلیل دارد یا ندارد.

و صلی الله علی محمد و آل محمد


[1]. مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِی ابْنِ الْحَکَمِ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ أَبِی الْعَلَاءِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ رَجُلًا لَقِی رَجُلًا عَلَى عَهْدِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فَقَالَ إِنَّ هَذَا افْتَرَى عَلَی قَالَ وَ مَا قَالَ لَکَ قَالَ إِنَّهُ احْتَلَمَ بِأُمِّ الْآخَرِ قَالَ إِنَّ فِی الْعَدْلِ إِنْ شِئْتَ جَلَدْتَ ظِلَّهُ فَإِنَّ الْحُلُمَ إِنَّمَا هُوَ مِثْلُ الظِّلِّ وَ لَکِنَّا سَنُوجِعُهُ ضَرْباً وَجِیعاً حَتَّى لَا یؤْذِی الْمُسْلِمِینَ فَضَرَبَهُ ضَرْباً وَجِیعاً.  وسائل الشیعة، ج‏28، ص: 210، الباب 24 من أبواب 24 من أبواب حد القذف، الحدیث 1.

[2]. قال رحمه الله:  «نعم تأدیب من یرتکب محرما لیرفع یده عنه مشروع للحاکم و الوالی و لو فیما لم ینطبق علیه غیر عنوان التعزیر فضلا عمّا إذا انطبق علیه عنوان المنع عن إیذاء الغیر أیضا أو غیره من الحرام، و فی موثقة سماعة عن أبی عبد اللّه- علیه السلام- قال: «إنّ رجلا لقی رجلا على عهد أمیر المؤمنین- علیه السلام- و قال: إنّ هذا افترى علی، قال: و ما قال لک؟» الی أن قال: «و مما ذکر یظهر أنّه یجوز للحاکم هذا التأدیب بالعود بعد تعریف الخطأ، لأنّ غایة ما یستفاد ممّا ورد فی عدم ثبوت الحدّ و التعزیر فی حق الجاهل بالحکم عدم مشروعیة التأدیب بالضرب أو بغیره قبل تعریف الخطأ، لا فی العود بعد عرفان الحکم». أسس القضاء و الشهادة، ص 68 – 69.

[3]. وَ قَالَ النَّبِی ص‏ کُلُّکُمْ رَاعٍ وَ کُلُّکُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِیتِه‏. عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج‏1، ص: 364

[4]. مفردات ألفاظ القرآن، ص: 96.

[5]. مفردات ألفاظ القرآن، ص: 96.

[6]. کتاب العین، ج‏4، ص: 89.

[7]. القاموس المحیط، ج‏3، ص: 453.

[8]. الإسراء ، الجزء 15، الصفحة: 284، الآیة: 26

[9]. المصباح المنیر فى غریب الشرح الکبیر للرافعى، النص، ص: 28.

[10]. مجمع البحرین، ج‏5، ص: 315

[11]. الأعراف‏ ، الجزء 8، الصفحة: 161، الآیة: 83

[12]. طه‏ ، الجزء 16، الصفحة: 312، الآیة: 10

[13]. یوسف‏ ، الجزء 12، الصفحة: 238، الآیة: 25.

[14]. هود ، الجزء 12، الصفحة: 226، الآیة: 45.

[15]. هود ، الجزء 12، الصفحة: 227، الآیة: 46.

[16]. أقول: و الظاهر أنه لم ینقل الشیخ رحمه الله عن المصباح فی المکاسب هذا المطلب بل قال فی تعریف البیع: «و هو فی الأصل کما عن المصباح-: مبادلة مالٍ بمال».کتاب المکاسب (للشیخ الأنصاری، ط - الحدیثة)، ج‌3، ص: 7.

نعم ذکره المحقق الخوئی رحمه الله حیث قال: ثم إنه یمکن أن یراد من لفظة الأصل فی تعریف المصباح ما کان هو المتعارف فی الأیام السالفة من کون البیع عبارة عن مطلق المبادلة بین الأموال، بدیهة أنه لو کان غرض الفیومی من هذه الکلمة هو اللغة لوجب علیه أن یصدر کلامه بلفظة الأصل عند شرح کل مادة ترد علیه. و قد وقع التصریح بما ذکرناه فی لسان العرب. و مجمع البحرین: فی مادة المال و ذکرا أن المال فی الأصل الملک من الذهب، و الفضة، ثم أطلق على کل ما یقتنی و یتملک من الأعیان. مصباح الفقاهة (المکاسب)، ج‌2، ص: 10

Load ListContent Error

اوقات شرعي

آمار سايت
بازديد آنلاین: 23
بازديد روز: 575
بازديد دیروز: 879
كاربران ثبت شده امروز: 0
كل كاربران: 0
بازديد ماه جاری: 21198
كل بازديد كنندگان: 761982