wait لطفا صبر کنید
02 خرداد 1398 - 18 رمضان 1440
NotCache List Paramters: 1&0&0!Model&55 Name List:الگوي جستجو تك جستجو پیشرفته
صفحه اصلی » دروس » فقه » کتاب امر به معروف و نهی از منکر » مقام هشتم: وظائف دیگر در قبال گنهکاران » وظیفه اول: دفع منکر
161

74

-

سه شنبه

-

1397/11/30

 

 

دلیل قول اول: / ادله قول دوم: / دلیل اول: دلیل عقلی

بسمه تعالی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.

بررسی فرازی از بیانیه مقام معظم رهبری به مناسبت آغاز مقطع دوم انقلاب:

فراز دیگر از بیانات رهبر معظم دام ظله العالی

«برای همه چیز می‌توان طول عمر مفید و تاریخ مصرف فرض کرد، امّا شعارهای جهانی این انقلاب دینی از این قاعده مستثنا است. آن‌ها هرگز بی‌مصرف و بی‌فائده نخواهند شد؛ زیرا فطرت بشر در همه‌‌ی عصرها با آن سرشته است. آزادی، اخلاق، معنویت، عدالت، استقلال، عزت، عقلانیت، برادری، هیچ یک به یک نسل و یک جامعه مربوط نیست تا در دوره‌ای بدرخشد و در دوره‌ای دیگر افول کند. هرگز نمی‌توان مردمی را تصور کرد که از این چشم‌اندازهای مبارک دل‌زده شوند. هرگاه دل‌زدگی پیش آمده، از روی‌گردانی مسئولان از این ارزش‌های دینی بوده است و نه از پایبندی به آن‌ها و کوشش برای تحقق آن‌ها.»

این مسأله، مسأله‌ی بسیار مهمی است که این انقلاب اسلامی بر پایه‌هایی استوار هست و بر مبانی‌ای مبتنی است که آن مبانی جزء امور فطری، عقلانی و مسلّم بشریت است؛ و مادامی‌که بشر و انسان از فطرت خود کنارگیری نکرده و خاموش نشده طرفدار این‌ها خواهد بود که اکثریت مردم این‌چنین‌اند «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها»[1] البته این جهت هست که گاهی نافرمانی خدای متعال و قرار گرفتن در یک اموری ممکن است به جایی بینجامد که انسان واضحات را، فطرت‌های خود را و این‌ها از آن نفرت پیدا بکند، این حالت طاری برای افرادی پیدا می‌شود که از خوبی‌ها نفرت پیدا می‌کند؛ اما انسان «بما هو انسان» که این فطرت را دارد مادامی که آن طواری بر او عارض نشده است بله، این‌ها یک اموری نیست که کسی طرفدار آن‌ها نباشد، کسی بگوید من عزت نمی‌خواهم، کسی بگوید عدالت را نمی‌خواهم، معنویت را نمی‌خواهم، اخلاق را نمی‌خواهم.

پس بنابراین این خودش مایه‌ی امید می‌شود که چون این انقلاب بر پایه‌های فطری و دینی و الهی و مورد تسالم بنا شده است بنابراین خود این امیدبخش است که یک ضامن برای بقاء او هست، برای تبلیغ اوست، برای این است که دیگران علاقه‌مند به او بشوند و اگر می‌بینیم این‌چنین شده است درحقیقت برای خاطر همین ما، یک سفری به‌خاطر این‌که جزء هیأت‌ امنای جامعة المصطفی، آن موقع هنوز جامعة المصطفی نبود، دوتا مرکز علمی داشتیم، این مرکز جهانی بود، به‌خاطر مسائل لبنان و مسائل سوریه و این‌ها، سرزدن به مراکز آموزشی‌ای که این‌ها آن‌جا داشتند، مأموریت دادند که ما برویم آن‌جاها و یک بار ما بیشتر سوریه هم مشرف نشدیم آن‌ هم قبول کردن من در اثر این بود که آن‌جا زیارت همراه آن بود. ما رفتیم لبنان، شب جایی بودیم ساعت 11، 12 شب که دیگر قو نمی‌پرید به قول معروف در خیابان‌ها همه جا، از آن جایی که بودیم آمدیم بیرون دیدیم آن ماشینی که باید با آن برویم پنچر شده؛ حالا توی یک شهر غریبه، سه چهار نفر بودیم؛ همین دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید دیدیم از این طرف، از آن طرف، از آن طرف جوان‌هایی که گیس‌های بلند، وضعیت‌های خاص که نمی‌خورد به ظاهرشان که این‌ها مثلاً طرفدار اسلام باشند، متدین باشند، از این طرف، از آن طرف، از آن طرف، طرف ریختند و «لا سیف الا ذوالفقار» «یاعلی»، یا چه، که ماها از ایران هستیم، از جمهوری اسلامی هستیم، از انقلاب هستیم، ما را با یک چیزی فرستادند گفتند شماها این‌جاها نایستید، ما را فرستادند ما ماشین را تعمیر می‌کنیم درست می‌کنیم می‌آوریم همان‌جایی که هستید. و حالا یک شعارهایی می‌دادند که حالا، به خدمت شما عرض شود. این دلدادگی، علاقه‌مندی به امام، علاقه‌مندی به انقلاب این‌ها منشأ آن چه هست؟ جز این نیست که چون بر این اساس است، بر اساس دیانت است، بر اساس  این ارزش‌ها هست، از این جهت؛ و همین جاذبه‌ای است که با همه‌ی مشکلاتی که هست این‌قدر بحمدالله در عالم طرفدار دارد، خدا کند که ما با عمل‌های‌مان، با کارهای‌مان کاری نکنیم که، و متأسفانه گاهی مردم کشورهای دیگر که با بعضی‌های‌شان حالا، من سابقاً پاکستان می‌رفتم با آن‌ها آشنا بودم، وقتی می‌‌آمدند این‌جا یک تصور دیگری داشتند که الان ما می‌رویم قم مثلاً مغازه‌ها، مردم، این‌ها، حتی علماء، طلاب خیال می‌کردند که حالا مدینه‌ی فاضله‌ای تشکیل شده، ولی وقتی می‌آید می‌خواهد برود جنس بخرد می‌بیند کلاه سر او گذاشتند، چند برابر قیمت دارند می‌گویند یا چه، این‌ها زده می‌شود می‌گوید پس چه؟ خب بله، این حقیقتاً خیانت به این آرمان مقدس هست ولی بالاخره چون عده‌ای رهبران و عده‌ای از بزرگان و مردم و عده‌ای واقعاً از مردم شعارهای‌شان همین است، مطالب‌شان همین است این جاذبه بحمدالله وجود دارد به لطف خدای متعال.

مقام هشتم: وظائف دیگر در قبال گنهکاران

وظیفه اول: دفع منکر

وارد بحث‌مان بشویم، بحث در این بود که آیا دفع منکر واجب هست یا واجب نیست؟ یعنی قبل از این‌که منکری واقع بشود و شخص به آن دست آلاییده باشد آیا ما باید جلوی آن را بگیریم یا این‌که نه؟

محل نزاع:

صور خمسه یا سته‌ای وجود داشت که گفتیم تمام این صور سته داخل در بحث هست الا آن‌جایی که مرتکب شده است، آن فعلاً، آن‌که همان مسأله‌ی امر به معروف هست. اما در موارد دیگر آیا ما دلیل داریم یا نه؟

اقوال در مسئله:

گفتیم که در مسأله چند قول است؟ چهار قول است یا پنج قول است در مسأله.

دلیل قول اول: عدم وجب دفع منکر

 قول اول این بود که نه، لازم نیست. ذهب الیه بعض، منهم صاحب مبانی منهاج الصالحین در بعضی کلمات ما دلیلی نداریم بر این‌که منع از منکر لازم باشد، جلوگیری منکر لازم باشد، دلیلی بر این اقامه نشده لا عقلاً و لا شرعاً دلیلی ندارد.

بررسی دلیل:

آیا این مطلب ایشان درست است یا نه؟ این داوری راجع به این مطلب که ما دلیل نداریم این است که ادله‌ی بقیه را بررسی کنیم آن‌هایی که می‌گویند بله واجب است یا آن‌هایی که تفصیل می‌دهند بررسی کنیم، اگر آن‌ها درست بود، جواب این سخن خواهد داده شد که دلیل داریم؛ اگر دیدیم آن‌ها مناقشه دارد، هرچه ادله اقامه می‌کنند بر وجوب دفع و رفع، وجوب دفع و منع، آن‌ها مناقشه داشت مطلقا، خیلی خب می‌گوییم، یا اگر در تفصیل بخشی‌ از آن مناقشه داشت بخشی‌اش مناقشه نداشت قبلاً باید بگوییم که تفصیل درست است. بنابراین....

س: ... از اطلاق کلام شما می‌فرمایید که این «ما یهتم به الشارع» را در برمی‌گیرد یعنی درواقع....

ج: تصریح کلام ایشان این است که لا دلیل بر وجوب دفع منکر.

س: ممکن است در فرض متعارف آن به‌خصوص آن‌جایی که مثلاً واضح است دیگر...

ج: نه عبارت‌شان این است حالا دیگر و الا حالا عبارت‌شان این است. نه در مبانی منهاج الصالحین، صاحب مبانی منهاج الصالحین را عرض کردم، این را در شاید آن عمدة المطالب‌شان که حاشیه بر مکاسب هست فرموده باشند، در کلام ایشان است بالاخره.[2]

پس بنابراین حالا استدلال برای قول اول را می‌گذاریم کنار.

ادله قول دوم: وجوب دفع منکر مطلقا

 اما قول ثانی که گفت یجب الدفع؛ دفع منکر واجب است بلا تفصیلٍ در تمام صور خمسه یا سته‌ای که گفته شد. برای این قول هم به دلیل عقلی تمسک شده و هم به دلیل شرعی و ادله‌ی شرعیه‌ تمسک شده.

دلیل اول: دلیل عقلی

اما الدلیل العقلی، این دلیل عقلی را بر این جهت مقدم می‌داریم که مطالبی که در این دلیل عقلی می‌گوییم و گفته می‌شود در ادله‌ی بعد هم قابل استناد است، یعنی به درد می‌خورد در آن‌جا برای بعضی از تقاریر؛ فلذا این را مقدم می‌دانیم.

دلیل اول که دلیل عقلی باشد فرمایش مرحوم امام رضوان‌الله علیه و بعضی بزرگان دیگر هست، و آن این است که حاصل فرمایش این است که عقل عملی انسان «یدرک أو یحکم علی الاختلاف المبنیین» به این‌که وظیفه‌ی عبد در مقابل مولای حقیقی این است که از تحقق مبغوض او در خارج جلوگیری بکند، «مِن حق المولی» بر عبد این است که عبد جلوی تحقق مبغوض مولا را در خارج بگیرد. حالا این چه به این باشد که امر و نهی بکند مثل موارد امر به معروف و نهی از منکر، چه به این باشد که به وسائل دیگر امر و نهی اگر امر و نهی ببیند اثر ندارد، از راه‌های دیگر جلوی تحقق او را بگیرد. «علی‌ای‌حال» این یک حقی است که مولا بر گردن عبد دارد؛ چه‌طور مولا حق دارد بر گردن عبد امتثال تکالیف او را بکند؟ ما چرا می‌گوییم باید امتثال تکالیف مولا کرد، اگر امتثال نکنی استحقاق عقوبت داری، للمولی این‌که تو را عقوبت کند، جز این است که عقل مستقل به این جهت هست و عقل این را درک می‌کند که مولای حقیقی حق فرمانبرداری از عباد خود را دارد، از مخلوقین خود را دارد، این حق را دارد. این حق وقتی دقت می‌کنی می‌بینی منحصر در جایی نیست که خطاب متوجه خود ما باشد، بلکه اگر خطاب متوجه به دیگران هم هست و ما می‌بینیم آن دیگری می‌خواهد آن مبغوض مولا را انجام بدهد یا آن محبوب مولا را ترک بکند، این‌‌جا هم همان عقلی که به ما می‌گفت خودت اگر تکلیفی متوجه‌ات کرد مولا باید امتثال کنی، همان عقل به ما می‌گوید نباید بگذاری دیگری هم که مولا مطلوبی از او دارد آن محرّم را انجام بده یا آن واجب را ترک بکن، باید جلوی این کار را بگیری، حالا به هرنحوی شده باید جلوی آن را بگیری. می‌فرماید که:

 «لإستقلال العقل بوجوب منع تحقّق معصیة المولى و مبغوضه و قبح التوانی عنه»

 خودش انسان خودش را کنار بکشد از این

«سواء فی ذلک التوصل إلى النهی أو الأمور الأخر الممکنة».[3]

حالا فرق نمی‌کند برای توسل به این‌که نگذارد آن مبغوض در خارج محقق بشود توصل به نهی بکند بگوید «لا تفعل» یا اینکه سایر اموری که ممکن هست؛ حالا در جا به جا مختلف است، فرض کنید که اگر می‌داند که این آمده «عنب» بخرد برای این‌که خمر برود بسازد، این‌جا به این است که به او نفروشد این «عنب» را؛ می‌خواهد ماشین سوار بشود برود مثلاً فرض کنید که یک جایی که برایش محرّم است، می‌داند می‌خواهد ماشین سوار بشود برود مثلاً فرض کنید در یک جایی زمین غصبی، می‌داند می‌خواهد ماشینی سوار بشود به سفری برود که سفر برایش حرام است، پدرش نهی کرده مثلاً و خب مورد عاق او قرار می‌گیرد، نباید این را سوار بکند، به هر نحوی که می‌تواند باید جلوی این را بگیرد و این مسأله‌ای است که یحکم به العقل العملی.

در مقابل این بیان که برای این نمی‌شود برهان اقامه کرد، این‌ها از بدیهیات عقل عملی است، منبّه می‌شود، منبّه برای این امور می‌شود اقامه کرد، به این‌که هر کسی به وجدان خود مراجعه کند می‌بیند بله، چنین حقی را برای مولا قائل است.

س: بدیهی منطقی نیست، می‌شود برهان اقامه کرد.

ج: ظلم قبیح است شما برهان بر آن اقامه می‌توانید بکنید؟ عدل حَسَن است می‌توانید اقامه بکنید؟

س: بله ...

ج: خیلی خب الان این خیلی عالی است شما هم بر حوزه‌ی علمیه باید بگوییم مبارک است بر حوزه‌ی علمیه؛ چیزی که در طول تاریخ می‌گفتند نمی‌شود، الان می‌گوید می‌شود.

س: ...

ج: شبیه همان است دیگر، بله دیگر، این‌ها بدیهیات عقل عملی است.

س: حاج ‌آقا بعد برهان در احکام عقل عملی نمی‌آید ... اگر نظری هم باشد یعنی از تتابع آن هم باشد در احکام عقل عملی که برهان نمی‌آید. این هم باز تأیید فرمایش شما هست.

ج: بله.

به خدمت‌ شما عرض شود که دوتا اشکال در این‌جا ممکن است مطرح بشود که این‌ها اگر جواب داشته باشد در تأیید و تعضید این مطلب موثر است.

اشکالات دلیل اول:

اشکال اول:

مطلب اول این است که مبغوض مولا دو جور است:

1) یک‌وقت اصلاً تحقق یک چیز، وجود یک چیزی در خارج مغبوض مولا هست، کاری ندارد از کی سر بزند، وجود این، تحقق این در خارج مبغوض مولا هست؛ این یک سلسله امور هستند. مثل این‌که مثلاً اگر اعراض ناس، دماء ناس و امثال این امور، این عظائم شریعت، این‌هایی که شارع تحقق این را در خارج مبغوض او است، کار ندارد از کی سر بزند، ولو این‌که اگر می‌شد بدون این‌که فاعل انسانی داشته باشد همین‌طور این مبغوض ورقلمبد در خارج، شارع مبغوضش بود؛ یک وقت این‌طوری است که این نفس این، مبغوض شارع است، این‌جا قبول داریم، عقل عملی هر کسی می‌گوید که نگذاریم این تحقق وجود این در خارج مبغوض مولا هست، این‌جا قبول داریم و این‌جا هم از جاهایی است که «تسالم القوم علی» این‌که دفع آن لازم است.

2) ولی یک جایی هست که «صدوره من شخصٍ» مبغوض شارع هست نه اصل تحقق؛ این، این کار را انجام بدهد مبغوض او است نه اصل تحقق این در خارج مبغوض او باشد.

در قسم اول که مبغوض شارع است کاری به فاعل خاصی ندارد حتی اگر از حیوان سر بزند؛ مثلاً در یک جایی که تابستان بسیار گرمی است، هیچ آب نیست به زحمت حالا یک ‌آبی فراهم شده یا کاسه‌ی ‌آبی در این‌جا هست، این ریخت این آب مبغوض این مولا هست، حالا ولو این‌که یک حیوانی بیاید پا بخواهد به آن بزند این مبغوض او است؛ اما یک وقت هست که نه، صدور آن از یک شخص خاص مبغوض مولا هست. در مواردی که یک کسی یک تکلیفی دارد، شارع از او خواسته که، به او گفته که تو فلان کار را نکن یا بکن، این چه ربطی به ما دارد که حالا او می‌خواهد انجام بدهد یا می‌خواهد انجام ندهد، واجب است می‌خواهد انجام ندهد، حرام است می‌خواهد انجام دهد، چه ربطی به ما دارد که جلویش را بگیریم؟ این که مبغوض «علی الاطلاق» نیست، مبغوض از اوست؛ پس ممکن است گفته شود که باید تفصیل داد، این فرمایش که می‌فرمایید مطلقا عقل عملی می‌گوید باید دفع منکر کرد این درست نیست، منکرها علی قسمین هستند، منکرهایی که وجود آن مبغوض است این بله، منکرهایی که صدور آن «مِن اشخاص»، «مِن شخصٍ خاص أو اشخاصٍ» مبغوض است این نه.

س: شخص خاصی که می‌خواهد همان... منکر را انجام بدهد و آن مبغوض هست باز باید دفع کنیم از او دیگر؟

ج: بله؟

س: مثلاً یک شخص محترمی نباید یک کاری را انجام بدهد، فقط برای او اگر انجام بدهد مبغوض است، اگر او رفت انجام بدهد ما باید از او دفع کنیم؟

ج: بله، این به خدمت شما ممکن است این اشکال در این‌جا به ذهن بیاید إن قلت.

جواب اشکال اول:

حضرت امام قدس‌سره از این پاسخ می‌دهند به نحو دفع دخل مقدر مقدر، می‌فرمایند گفتیم ملاک در نظر عقل عملی چه هست؟ عدم تحقق مبغوض هست، الان این صدور این کار از این مبغوض هست یا نیست؟ بله آن مبغوض است بلا توجه به فاعل، این مبغوض است با توجه به فاعل، ولی بالاخره وقتی این تحقق در خارج دارد پیدا می‌کند چون از این فاعل دارد سر می‌زند مبغوض است دیگر؛ در دیدگاه عقل، از نظر عقل فرقی بین این نیست که این مبغوض، مبغوضیت آن به‌خاطر خودش هست «مع الغض» از این‌که از کسی سر می‌زند یا نه؟ یا مبغوضیت آن در اثر این است که این آدم‌ها دارند انجام می‌دهند آن را؟ مثلاً اگر گفتیم «ابداء الوجه و الکفین» برای نساء مبغوض است، برای رجال مبغوض نیست، این‌طوری است الان هم این‌جوری است «ابداء الوجه و الکفین» و عدم ستر وجه و کفین برای رجال مبغوض نیست، ولی ابداء آن بنابر عده‌ای از فتاوا اگر فرض کردیم فتوا این است مبغوض است ستر باید بکند وجه و کفین را؛ حالا اگر می‌بیند یک مرأه‌ای ستر نمی‌کند رجل می‌تواند جلوی آن را بگیرد، آیا این‌جا باید بگوییم این‌که نفس این مبغوض مولا نیست، از آن است.

 این فرقی نمی‌کند این‌جا، این بالاخره الان این‌‌که از آن مرأه این سر بزند این ابداء مبغوض شارع  است و عقل عملی ما می‌گوید باید جلوی این مبغوض را چه؟ بگیریم. این یک مناقشه که ایشان فرموده است که

«فکما تسالموا ظاهراً على وجوب المنع من تحقق ما هو مبغوض الوجود فی الخارج سواء صدر من مکلّف أم لا لمناط مبغوضیة وجوده کذلک یجب المنع من تحقق ما هو مبغوض صدوره من مکلّف و یری العبد صدوره منه»

عبد هم می‌بیند از این دارد این کار صادر بشود یعنی می‌خواهد صادر بشود

 «فإنّ المناط فی کلیهما واحد، و هو تحقق المبغوض و إن اختلفا فی أنّ‌ الأوّل نفس وجوده مبغوض، و الثانی صدوره من مکلّف مبغوض فإذا همّ حیوان بإراقة شیءٍ یکون إراقته مبغوض للمولى و یری العبد ذلک و تقاعد عن منعه»

جلوی حیوان را نگرفت

«یکون ذلک قبیحاً منه و یستحق للعقوبة، لا لأهمیته»

 به آن جهتش کار نیست

 «بل لنفس مبغوضیة»

 چون این مبغوض مولا هست؛ حالا این‌جا حیوانی بود دیگر

«کذلک لو رأى مکلفا یأتی بما هو مبغوض مولاه»

 این‌جا هم همین‌جور است، اگر تبانی کند، تقاعد کند، حرفی نزند، جلویش را نگیرد، این هم قبیح است

«لاشتراکهما فی المناط‍‌، و الحاکم به العقل»[4]

این یک مناقشه و جواب آن.

س: تسالم را در قسم اول قبول کردید؟

ج: بله؟

س: تسالم را در قسم اول، آن قولی که ...

ج: اگر چیزی باشد بله، اگر چیزی باشد که شارع وجودش مبغوضش هست بأی نحوٍ، این کأن ضرورت به شرط محمول می‌شود دیگر، اگر شارع اصلاً این مبغوض او است بای نحوٍ در خارج محقق بشود بله عقل عملی انسان می‌گوید...

س: ... تقید در کلام قول اول که وجود دارد روی همین جهت است، چون واضح است این ....

ج: قید نزده، دیگر حالا ما چه‌کار کنیم؟ قید نزده.

س: ... همین که الان فرمودید که ... دیگر نیاز به قید زدن ندارد دیگر از واضحات است.

ج: ولی در...

س: تازه اگر این‌طور باشد پس باید تسالم را زیر سؤال ببریم، بگوییم این تسالم را قبول نداریم.

ج: بله، بعضی‌ وقت‌ها یک امور تسالمی یک کسی شذوذی پیدا می‌کند یک‌‌جا انکار می‌کند، این‌ها مهم نیست.

س: ...

ج: بله آن هم متأخر المتأخر المتأخر المتأخر المتأخر المتأخرین.

س: استاد ببخشید الان این‌جا.....

ج: وجود آن را، جلوی وجود آن را بگیریم دیگر.

س: ...

ج: نه.

س: شروع در به‌وجود آوردن یا ....

ج: وجود آن شیء مبغوض است، نگذاریم وجود پیدا کند؛ چون وجود آن مبغوض شارع هست شما نباید بگذاری این وجود پیدا بکند. قتل نفس مبغوض شارع است، قتل نفس محترمه مبغوض شارع است، شما نباید بگذارید این قتل النفس وجود پیدا کند، قتل نفس محترمه «من أی شخصٍ» مبغوض شارع است، مِن حیوان باشد، مِن انسان باشد، آن انسان معذور باشد، نباشد، هرچه باشد مبغوض شارع است، چون مبغوض شارع است پس نباید بگذاری این «قتل النفس المحترمة» تحقق پیدا کند در خارج، عقل عملی می‌گوید نگذارید محقق بشود این مبغوض شارع است. یا «محو الشریعة» این چنینی است نباید بگذاریم «محو الشریعه» در خارج محقق بشود، این مبغوض شارع است. همین‌طور این‌ها مثال پیدا می‌کند یک جاهایی می‌آید، مثلاً این منابع بین نسلی به قول امروزی، منابع بین نسلی، می‌گوید آقا اگر شما بنا باشد هرچه منابع بین نسلی، هرچی نفت است، هر چه معدن است، هرچه چیز است، هر چیز آب است شما مصرف کنید که برای بعدی‌ها، نسل‌های بعدی هیچی باقی نماند، می‌گوید آقا این مبغوض شارع است، چون مبغوض شارع است پس اجازه نداری چنین کاری را بکنی، این مبغوض است نباید بگذاری این محقق بشود در خارج؛ این‌که در آتیه هیچ معدنی باقی نماند، هیچ وسیله‌ی گرمایشی باقی نماند، می‌گوید نه، این شارع می‌دانیم راضی به این نیست، نباید بگذاریم محقق بشود و هکذا.

این به خدمت شما عرض شود که یک اشکال و جواب آن.

س: ببخشید این عقل حکم به لزوم می‌کند یا حُسن ...

ج: بله؟

س: عقل حکم به لزوم....

ج: یعنی می‌گوید حق مولا هست نه خوب است، نه، نه این‌که بگوید خوب است، می‌گوید این، فلذا می‌‌گوید استحقاق عقوبت داری اگر که در این مواردی که این مبغوض شارع است، مبغوض شارع باشد.

این به خدمت شما عرض شود که، البته مبغوض دارای مراتب است دیگر، یک‌وقت مبغوض در حد حرام است یک‌وقت مبغوض در حد مکروه است؛ در حد مکروه نه، چون خودش اجازه‌ی چیز را داده.

س: بعد استاد این تشخیص این‌که این مقدمات منجر به آن مبغوض می‌شود به عهده‌ی خود مکلف باشد یک دامنه‌ی گسترده‌ای از فتوای جدید باز می‌شود که هرکه برای خودش هر مقدمه‌ای را حکم به حرمت آن می‌دهد، می‌گوید چون این .......

س: این همان «لم یلد و لم یولد» است که استاد سابقاً یک بار فرموده بودید.

ج: حالا تا ببینیم این‌ها حالا کم‌کم این جوانب بحث ان‌شاءالله روشن می‌شود.

س: استاد مقتضای عبودیت عقل این است که اطاعت مولا بکند، یعنی....

ج: نه، فقط اطاعت مولا نیست، امتثال؛ گفتیم همان‌طور که عقل می‌گوید، همان‌طور که عقل عملی درک می‌کند اطاعت باید بکنی که اطاعت مربوط به کجا هست؟ مربوط به وقتی فرمانی به شما داده، دستوری به شما داده، همین‌طور می‌گوید آن‌جا که به من دستور نداده، ولی یک مبغوضی دارد که نمی‌خواهد این تحقق خارجی پپدا کند یا نه، به دیگری دستور داده و مبغوض آن است که از او صادر بشود ولو مبغوض آن نیست از من صادر بشود، ولی مبغوض آن است که از او صادر بشود.

س: این‌‌‌جا عقل می‌گوید مطلوب است که من جلویش را بگیرم؟....

ج: بله بله بله.

س: مطلوب است من جلوی آن را بگیرم؟

ج: مطلوب است؟ می‌گوید لازم است.

س: عقل ولی نمی‌گوید این را.

ج: حالا عقل امام دارد می‌گوید، این بدیهی است دیگر، حالا شما بگو دو دوتا چهارتا نیست، چه‌کار کنیم؟ این حالا ایشان دارد می‌گوید؛ حالا ما فعلاً داریم بیان مطلب ایشان را نقل می‌کنیم ...

س: نسبت به تحقق محبوب هم عقل عملی امام این را قائل هستند؟

ج: چه؟

س: این محبوب مولا، عقل عملی باز این را امام ....

ج: بله، اگر همین‌طور است، یعنی اگر تحقق ‌آن به حدی محبوب مولا است که راضی به ترک آن نیست آن‌جا هم همین‌طور است، چه مبغوض چه محبوب در آن حد دیگر.

س: ...

ج: در مکاسب محرمه صفحه‌ی 136، همین چاپی که من، چاپ اول، حالا این چاپی که من دارم صفحه‌ی 136.

اشکال دوم:

ان‌قلت دوم، ان‌قلت دوم هم این است که اگر این‌طوری باشد که شما می‌گویید عقل عملی این را می‌گوید لازمه‌اش این است که بگوییم که نمی‌شود شرعاً شارع بگوید دفع منکر واجب نیست، اگر واقعاً این‌چنینی است می‌شود باید دیگر شارع نتواند بگوید آقا دفع منکر واجب نیست، شارع می‌تواند بفرماید که ..

س: ترخیص در....

ج: نه ترخیص در چه هست؟ در یک امر قبیح عقلی است، وقتی که شما می‌گویید که عقل، مثل این‌که شارع بگوید  اطاعت من نکنید، می‌تواند بگوید؟ می‌تواند شارع بگوید اطاعت من نکنید؟ اگر می‌خواهی اطاعت نکنی تکلیف نداشته باش، زمینه‌ی آن را از بین ببر، اما بگوید «إفعل لا تفعل» بعد بگوید نمی‌خواهد اطاعت من بکنی، می‌تواند شارع بگوید اطاعت من نکنید؟ نمی‌شود، چون این خلاف حکم عملی عقلی است، قبیح است بگوید که اطاعت من نکنید با این‌که امر دارد، بله می‌توانست سالبه به انتفاء موضوع کند، تکلیف نیاورد، اما تکلیف بیاورد بعد بگوید نمی‌خواهد اطاعت بکنی، این نمی‌شود.

 این‌جا هم اگر این‌چنینی است که حکم عقل بتّی و قطعی عملی انسان این است که باید جلوی تحقق مبغوض شارع را در خارج بگیرد، آن مبغوض چه وجوده مبغوض باشد چه صدوره مبغوض باشد «من شخصٍ و مکلفٍ»، باید جلوی آن را او بگیرد؛ اگر این‌طوری است پس بنابراین نمی‌تواند شارع بگوید «لا یجب دفع المنکر» و حال این‌که بالوجدان می‌گوییم که نه، اگر در فقه شارع گفت «لا یجب دفع المنکر» عیب ندارد، این منبّه این است که...

اشکال این است که این‌که بالوجدان می‌بینیم که اگر یک روایتی، یک آیه‌ای بیاید بگوید «لا یجب علیکم دفع المنکر»، این قابل قبول است.

س: به عنوان ثانوی...

ج: به عنوان ثانوی می‌تواند بگوید اطاعت امر نکنید؟

س: ...

ج: پس شارع تکلیف خود را بردار، نه این‌که بگوید تکلیفت سر جایش هست ولی می‌گویم اطاعت هم نکنید.

س: در بعضی جاها می‌تواند ترخیص بدهد....

ج: ترخیص به چه بدهد؟ ترخیص در معصیت بدهد؟

س: امری که تا الان نگفته انجام بده حالا توی این مورد...

ج: نسخ می‌کند؟ تخصیص می‌زند؟ دست از امر خود برمی‌دارد؟ بله، اما اگر نسخ نمی‌کند، تخصیص نمی‌زند، دست از امر خود برنمی‌دارد، با تمام این‌ها بیاید بگوید چه؟ بگوید اطاعت من نکنید؟

س: ما که حکم دفع عقل داریم تازه می‌خواهیم از قبح عقلی کشفش بکنیم، حکم عقلی هم معلق بر این است که خود مولا اذن به ترخیص ندهد، وقتی خود مولا اذن بدهد دیگر قبح عقلی ندارد و الا برهان شرعی هم پیدا نمی‌کند.

ج: مولا می‌تواند ترخیص بدهد؟ بله، نه دوتا چیز نباید خلط بشود.

س: این حقم را ساقط کردم.

ج: نه، دوتا چیز خلط نباید بشود، یکی این‌که اگر مولا گفت اجازه داری معصیت من بکنی...

س: ...

ج: صبر بکنید، اگر گفت اجازه داری معصیت من را بکنی بعد نمی‌تواند یقه‌ی من را بگیرد، این درست است؛  ولی حرف سر این است که نمی‌تواند چنین حرفی را بزند، به قول شهید صدر می‌گوید شارع عیب ندارد بگوید در حجیت قطع، در حجیت قطع که می‌گوییم ذاتی است، ولی معلق است یعنی عقل ملزم می‌کند به چیزی که ما یقین داریم باید عمل بکنیم، مگر این‌که شارع بگوید لازم نیست عمل بکنی، این درست است ولی شارع نمی‌تواند بگوید، چون اگر شارع بگوید تناقض لازم می‌آید، از یک طرف می‌گوید «إفعل»، از یک طرف بگوید به قطع‌ات به «‌إفعل» من عمل نکن، این تناقض است...[5]

س: حاج آقا آن‌جا شما که قطع به «إفعل» دارید این‌جا اصلاً حرف این است که این‌جا «إفعل و لا تفعل» نداریم، هذا اول الکلام که ترخیص در معصیت باشد....

ج: الله اکبر، مفروض این شد که این مبغوض مولا است.

س: ...

ج: مبغوض مولا است، عقل هم فرض این است گفتیم چه؟ عقل هم می‌گوید هرچه «فرضت انه مبغوض للمولی» باید  جلوی آن را بگیری.

س: الا این‌که خود مولا بگوید این‌جا حقم را ساقط کردم لازم نیست جلوی آن را این‌جا بگیری...

ج: بله، ولی مولا می‌تواند بگوید جلوی مبغوض من را لازم نیست بگیری؟ نه، مثل چرا....

س: ...

ج: اگر بگوید مبغوض من نیست درست...

س: اصلاً نمی‌خواهد بگوید مبغوض من نیست می‌گوید آن کار مبغوض من است، ولی حقی که این‌جا بر تو دارم که بروی جلوی مبغوضم را بگیری این‌جا حق را ساقط کردم، دفع این‌جا بر تو واجب نیست، وقتی این‌طور شد عقل هم چه هست؟ نمی‌گوید آقا اگر ساقط .....

ج: این به خدمت شما عرض شود حالا این‌ها بحث‌های آن می‌آید در مقام، این فعلاً به خدمت شما عرض شود که این منبّه بود که ایشان خواسته بگوید این منبّه در مقام موجود است، پس شما بگویید نه این ادعای شما درست نیست که می‌گویید درک عقل عملی این است، این...

س: ...

ج: حالا اگر بنا باشد که صحبت بشود ایشان قبل از شما...

س: ... جزء احکام عقلیه معلق نیست، در احکام عقلی معلق چون یک تعلیقی در نفس حکم عقلی وجود دارد شارع می‌خواهد این تعلیق را زنده بکند، اما این حکم مثل ترخیص در قبیح چون معلق نیست، یعنی این‌ را می‌خواهند ...، چون معلق نیست دیگر نمی‌تواند آن تعلیق خود را زنده بکند، باید اصل آن را بردارد این را ظاهراً می‌خواهد بفرماید...

ج: می‌خواهیم بگوییم بله، می‌خواهیم بگوییم که عقل که می‌گوید باید مبغوض مولا را در خارج محقق نکنی و این حق برای مولا هست، این حق معلق به این هست که خودش نگوید...

س: خودش اصل آن را نگوید ....

ج: نه نه، خودش هم بعدش نیاید بگوید و الا کاسه‌ی از آش داغ‌تر نمی‌شود باشی، خودش نیاید بگوید نمی‌خواهد این مبغوض من را انجام بدهی، نمی‌خواهد جلوی مبغوض من را بگیری، ولی نمی‌تواند بگوید چنین حرفی را؛ برای این‌که مبغوض تو را می‌گویی نه، این تناقض داری؛ این را می‌خواهیم بگوییم.

به خدمت شما عرض شود این منبّه ثانی، امام از این منبّه هم جواب دادند که چون وقت گذشته ان‌شاءالله جواب ایشان هم بگوییم تا بعد ببینیم این دلیل را بررسی کنیم، ان‌شاءالله شنبه.

و صلی الله علی محمد و آل محمد


[1]. الروم‏ ، الجزء 21، الصفحة: 407، الآیة: 30.

[2]. أقول: هذا خلاف ما وجدنا فی کلامه حیث قال رحمه الله:

و ثانیا لا دلیل على وجوب دفع المنکر الا فی الأمور التی علم من الشارع کونها فی الأهمیة بدرجة یرید الشارع الأقدس دفعها بأی وجه کان کحفظ النفوس مثلا و أما وجوبه على نحو الإطلاق فلا دلیل علیه . عمدة المطالب فی التعلیق على المکاسب، ج‌1، ص: 144.

[3].  المکاسب المحرمة (للإمام الخمینی)، ج‌1، ص: 204.

[4].  المکاسب المحرمة (للإمام الخمینی)، ج‌1، ص: 204.

[5]. قال رحمه الله:  و التحقیق: انه لا یمکن جعل حکم على خلاف الحکم المقطوع به على حد ما یجعل فی موارد الشک و الظن من الأحکام الظاهریة.

اما إذا کان القطع بحکم ترخیصی و أرید جعل حکم ظاهری إلزامی نظیر إیجاب الاحتیاط فی الشبهات، فهذا الحکم إذا فرض نفسیا لزم التضاد على ما تقدم توضیحه فی البرهان، الأول، و إن فرض طریقیا، و الحکم الطریقی عندنا الحکم الناشئ بملاک التزاحم بین الأحکام الترخیصیة و الإلزامیة فی مرحلة الحفظ لا فی نفسها مما یدعو المولى إلى أن یجعل حکما طریقیا یبرز به اهتمامه بما هو المهم من تلک الملاکات المتزاحمة- فهی أحکام ناشئة عن مبادئ و لکن لا فی متعلقات نفسها بل فی متعلقات الأحکام النفسیة و لهذا لا تضاد بینهما بلحاظ المبادئ- فهذا أیضا لا یعقل جعله فی المقام لأن الحکم الطریقی لا یتنجز بنفسه و انما ینجز غیره أی ینجز الحکم الواقعی و ملاکه النفسی و المفروض ان المکلف یقطع بعدم الملاک الإلزامی الواقعی فکیف یتنجز الإلزام الواقعی بهذا الحکم الطریقی؟.

و اما إذا کان القطع بحکم إلزامی و أرید جعل حکم ظاهری ترخیصی فأیضا غیر معقول، لأنه إن کان نفسیا ففیه مشکلة التضاد فی المبادی، و إن کان طریقیا ناشئا عن التزاحم بین الملاکات الواقعیة الترخیصیة و الإلزامیة و تقدیم مصلحة الترخیص على الإلزام فمثل هذا الحکم الطریقی لا یمکن أن یکون مؤمنا و معذرا للمکلف، لأن‏ القاطع یرى ان قطعه یصیب الواقع دائما فهو بهذا یرى انه یستطیع أن یحفظ الملاک الإلزامی للمولى من دون تزاحم، أی انه یرى عدم شمول الخطاب له روحا و ملاکا و إن کان شاملا خطابا و من باب ضیق الخناق على المولى بحیث لو کان یمکنه أن یستثنیه لاستثناه- بحسب نظره- و مثل هذا الخطاب لا یکون معذرا عقلا.

و الحاصل: جعل الخطاب الظاهری فی مورد القطع لا یعقل لا نفسیا لاستلزامه التضاد، و لا طریقیا لأن القاطع یرى نفسه مستثنى عن الخطاب روحا و ملاکا و إن کان مشمولا له صورة، و کل خطاب یکون شموله للمکلف من باب ضیق الخناق و بحسب الصورة فقط لا یکون منجزا أو معذرا. بحوث فی علم الأصول، ج‏4، ص: 33 -  34.

Load ListContent Error

اوقات شرعي

آمار سايت
بازديد آنلاین: 49
بازديد روز: 56
بازديد دیروز: 2262
كاربران ثبت شده امروز: 0
كل كاربران: 0
بازديد ماه جاری: 2276
كل بازديد كنندگان: 918311