wait لطفا صبر کنید
02 بهمن 1397 - 15 جمادی‌الاول 1440
NotCache List Paramters: 1&0&0!Model&55 Name List:الگوي جستجو تك جستجو پیشرفته
صفحه اصلی » دروس » الفائق فی الاصول » الباب الاول: السیر العقلائیة » الفصل الرابع: ما یشترط فی الرادع عن السیرة کما و کیفا
22

47

-

سه شنبه

-

1397/10/18

 

 

الفصل الرابع: ما یشترط فی الرادع عن السیرة کمّاً و کیفاً «متن اولیه»

«متن اولیه» (متن موجود نظارت پژوهشگر بر آن اعمال نشده است)

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین، لاسیّما بقیۀ الله فی الأرضین اروحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف

بعضی دوستان طالب این بودند که آنچه که در حامش هم آمده است عرض شود.

خب مسأله‌ای که دیروز گفته شد این بود که ما در سه مقام باید بحث کنیم:

مقام اوّل این بود که آیا سیره و ارتکازات عقلائیه نقش در انعقاد ظهور دارند یا ندارند؟

مقام ثانی این بود که اگر یک ظهوری مخالف سیره بود آیا آن ظهور حجّیت دارد یا ندارد؟ شرط حجّیت ظهور این است که سیره‌ای مخالف او نباشد.

و اما سوّم این بود که آیا با ظهورات می‌توان ردع از سیره کرد یا نه؟

بنا شد که ایشان فرمود، در متن گفته شد که بله سیره‌های عقلائیه و ارتکازات عقلائیه ممکن است جلوی ظهور را بگیرد. به سه نحو گفته شد؛ یا جلوی اطلاقش را می‌گیرد و جلوی عمومش را می‌گیرد. گاهی موجب این نمی‌شود که جلوی اطلاق و عموم را بگیرد چون اطلاق و عمومی در کار نیست بلکه موجب تأویل می‌شود که کلام بر خلاف ظاهر اوّلی اش معنا بشود. و ثالثۀً گفتیم موجب اجمال می‌شود که کلام در اثر آن سیره مجمل می‌شود، معنایش مردّد می‌شود.

حالا در حامش همین را توضیح می‌دهند، مصادیق و مواردی را برایش ذکر می‌کنند که مسأله جا بیافتد؛

می گویند قرائن متّصله غیر لفظیه –چه عقلیه، چه مثل سیره ها، چه مثل ارتکازات- گاهی تصرّف می‌کند در ظهور استعمالی، در آن قسمت دخالت می‌کند و تغییر می‌دهد.

مثلاً یک کسی دارد از یک محفل علمی می‌آید بیرون و آنجا می‌گوید من چند شیر اینجا دیدم! یک وقت از باغ وحش می‌آید بیرون و می‌گوید من شیر دیدم، یک وقت از یک محول علمی است که می‌آید بیرون و می‌گوید من چند تا شیر آنجا دیدم. اینجا قرینه لفظیه وجود ندارد اما همین قرینه مقام که غیر لفظیه است دلالت می‌کند که مقصود از این شیر رجل شجاع و عالم فرهیخته‌ای است نه یعنی شیر بیشه. اینجا پس بنابراین در مستعملٌ فیه اصلاً که این لفظ بنابر اینکه ما بگوییم در باب مجازات لفظ استعمال در معنای مجازی می‌شود و ظهور تصوّری آن اصلاً در معنای مجازی است، اگر این را گفتیم -که البته مخالف مسلک تحقیق است- این قرینه می‌شود.

و أخری نه، در جهات تفهیم، ظهور تفهیمی اثر می‌کند نه در مستعملٌ فیه، در آن اثر می‌کند و آن مسأله تفهیمی را به ما مشخص می‌کند که چیست، مثلاً امروز اگر یک کسی از کسی سؤال کرد و گفت که یک مرد در این شهر سراغ داری که ما برویم یک مقدار ... گفت «زیدٌ کثیر الرّماد»، امروز اگر کسی گفت زیدٌ کثیر الرماد کسی به ذهنش نمی‌آید که واقعاً خاکستر خانه اش زیاد است، این قرینه می‌شود بر اینکه، تفهیمی اش این است که او آدم سخی‌ای است، این کلام مراد تفهیمی اش این است که ... یعنی چیزی که از این کلام می‌خواهد به ذهن طرف منتقل بشود جدّاً این است که «هذا سخیٌّ» نه ... بله یک زمانی بود که اگر می‌گفتند «زیدٌ کثیر الرّماد» یک جایی هم ممکن است سابقا که به جای سیمان که آن موقع نبود ساروج درست می‌کردند که یکی از اجزاء ساروج خاکستر است و خیلی هم شاید از سیمان محکم تر است.

«می گویند این میدان شاه اصفهان که آنجا مسجد شیخ لطف الله و... آنجا است، می‌گویند اینجا باطلاق بوده است، یعنی زمین انقدر شل و ول بوده است که اگر روی آن راه می‌رفتید شاید فرو می‌رفتید؛ شیخ بهائی اینجا را با همین چیزها انقدر محکم کرده است که الان چند قرن است که همینطور محکم و استوار است. یک جای دیگر هم می‌گویند در طرف‌های گرمسار و آنجا‌ها یک منطقه‌ای است که می‌گویند آنجا هم همینطور بوده است و حالا بررسی که کردند آنجا هم خیلی محکم است و معلوم شد که از همین راه آنجا را هم مستحکم کردند.»

حالا اگر گفتند می‌خواهیم ساروج درست کنیم و حرف ساروج درست کردن است که کجا و چه کسی خاکستر دارد و از کجا گیر بیاوریم، یک کسی گفت «زیدٌ کثیر الرّماد» آنجا معلوم است که نمی‌خواهد بگوید سخی است، شاید خیلی هم پول می‌گیرد و رمادهایش را می‌دهد. پس جا به جا فرق می‌کند و بالاخره قرینه ...

پس گاهی هم در این مقام تأثیر می‌گذارد. حالا در فقه هم همینطور است، گاهی یک روایتی است که ظاهر اوّلی آن یک چیز است ولکن به واسطه قرائن لبّیه یا ارتکازات عقلائیه او یا اطلاقش چه می‌شود، یا تقیید می‌شود یا در یک معنای دیگر می‌فهمیم استعمال شده است.

می فرماید: «إنّ القرائنالمتّصلۀ غیر اللفظیۀ شأنها شأن القرائن المتّصلۀ اللفظیۀ» شأنش شأن آن است، چطور قرائن متّصله گاهی برای مستعمل فیه است و گاهی مراد جدّی است در اینجا هم همینطو راست. «فإنّ القرائن اللفظیۀ تارۀً تتدخّل فی تعیین المراد الاستعمالی من اللفظ، و تدل (آن قرینه برای اینکه متکلّم» استعمل الفظ فی معناه المجازی» که به این می‌گویند قرینه صارفه مثل مثال شیر که زدم «و إمّا أنّه استعمله فی معنی معیّنٍ من معانیه الحقیقیۀ» که مشترک لفظی است که به این می‌گویند قرینه معیّنه، «رأیتُ عیناً باکیه» این عین هفتاد و دو معنا دارد اما چون باکیه گفته‌اند معلوم می‌شود مقصودشان چشم است.

«و تارۀً تتدخّل فی تعیین المراد التفهیمی من اللفظ‌ای ما یکون المتکلّم» مراد تفهیمی یعنی چه؟ یعنی آن چیزی که متکلّم در صدد تفهیم و فهماندن آن به مخاطب است «من خلال اللفظ» از خلال لفظ در ذهن مختار می‌خواهد آن را به ذهن مخاطب منتقل کند. «من خلال اللفظ الذی یستعمله و إن لم یکن مراداً جدّیاً له واقعاً» اگرچه مراد جدّی او نباشد. «نظیر القرینۀ الدّالۀ» ... و إن لم یکن ضمیرش به چه چیزی بر می‌گردد؟ به «یستعمله» «من خلال اللفظ الذی یستعمله» اگرچه آن مستعمل فیه مراد جدی او نباشد و چیز دیگری مرادش باشد «نظیر القرینۀ الدالل علی إرادۀ المتکلّم المعنی الکنائی من اللفظ» که مثل مثالی است که «زیدٌ کثیر الرّماد» باشد. «أو علی إرادۀ الإنشاء من الجملۀ الخبریۀ» یا یک جمله خبریه گفته است اما مقصودش چیست؟ مثلاً در روایات فراوان داریم که می‌گوید «یعیدُ صلاته» این یعیدُ صلاته که یک جمله خبریه است، اما مراد چیست؟ انشاء است یعنی «أعد» می‌خواهد بفرماید «فالیعد صلاته». این در روایات فراوان است که جمله خبریه –معمولاً فعلیه و گاهی هم نادراً اسمیه- معمولاً جمله اسمیه در مقام خبریه نادر است اما جمله خبریه فراوان است که می‌فرماید «یعید صلاته» «یعیدُ وضوئه» «یغسل» «یغتسل» اینها همه جمله فعلیه است اما در مقام انشاء به امر است، حالا قرینه می‌آید می‌گوید این مستعمل فیه اوّلش یا بعدش مراد نیست، آنچه که می‌خواهد به تو بفهماند امر به انجام این کار است. حالا همینطور که قرائن لفظیه اینطور است که گاهی در آن مقام، گاهی در این مقام و گاهی در آن مقام است «کذلک القرائن غیر اللفظیۀ» آنها هم همینطور هستند.

«و لا یخفی أنّ مقصودنا من المراد الاستعمالی هو المعنی الذی قصد المتکلّم استعمال اللفظ فیه» ایشان می‌فرماید حالا مراد ما از معنای استعمالی عبارت است از آن معنایی که متکلّم این لفظ را می‌خواهد استعمال کند، حالا استعمال هم یعنی چه خودش حرف دارد که اصلاً استعمال یعنی چه؟ آن دیگر حالا کسانی که کفایه خوانده‌اند و این مباحث را خوانده‌اند می‌دانند که استعمال به نظر مرحوم آخوند یعنی «إفناء اللفظ فی المعناء» بنا بر بعضی مسالک می‌گویند نه «إفناء اللفظ فی المعناء» گفته‌اند معقول نیست ومعنایش عبارت است از ... که من این را از این لفظ اراده کرده ام، و معانی دیگر.

«سواءٌ أقصد بهذا الاستعمال» احضار آن معنا در ضمن کثیر و تفهیم آن معنا «أیّاه» آن کثرا «أم لا» تارۀً آن معنای مستعمل فیه را می‌خواهد به ذهن طرف مقابلش منتقل کند ... ولی آن معنای جدّی را می‌فهمد. مثلاً «زیدٌ کثیر الرّماد» حالا ممکن است رماد را نفهمد اما می‌فهمد که این جمله را در مقام اینکه می‌خواهند بگویند این سخی است به کار برده می‌شود، حالا درست معنای این لفظ هم چیست نمی‌داند اما فهمیده است که این را در آن مقام می‌گویند.

«کما أنّ مقصودنا من المراد التفهیمی (که آن بالا گفتیم) هو المعنی الذی قصد المتکلّم إحضاره فی ذهن المخاطب» می‌خواهد این را در ذهن مخاطب حاضر بسازد «و تفهیمه إیّاه بسبب استعمال ذلک اللفظ» و می‌خواهد آن معنا را به سبب استعمال این لفظ و به برکت استعامل این لفظ بفهماند به مخاطب خودش.

«و من أمثلۀ تدخّل المرتکزات العقلائیۀ المخالفۀ و بناءاتهم فی تکوّن ظهور الدلیل الشرعی بصرفه عن بعض مصادیقه ما یلی» حالا از مثال‌های تدخّل مرتکزات عقلائیه و ارتکازات عقلائیه که مخالف است با ظاهر ادله شرعیه و بناءاتهم عطف به مرتکز است، «و من أمثلۀ تدخّل بناءات عقلائیه در تکوّن ظهور دلیل شرعی» چطور در تکوّن دلیل شرعی و ظهور دلیل شرعی تدخّل کند؟ بصرف آن دلیل شرعی از بعض مصادیقش «ما یلی» مثال‌هایی است که بعد از این واقع می‌شود:

«الأوّل: ما ذکره جملۀ من الفقهاء رحمهم الله من انصراف نصوص التطهیر بالماء عن الماء النجس» در روایت دارد که مثلاً «إذا أصاب ثوبک البول فاغسله» حالا فاغسله یا فاغسله بالماء، آیا شما می‌توانید فتوا بدهید که حضرت فرموده است فاغسله بالماء، آب نجس هم آب است دیگر پس با آب نجس هم می‌توان شست در مقام تطهیر! گفته است فاغسله بالماء دیگر، ارشاد کرده است به اینکه راه تطهیر شستن با آب است، آب شامل آب نجس نمی‌شود؟ می‌شود، می‌توانیم به این اطلاق اخذ کنیم و بگوییم آب نجس هم مطهِّر است؟ نه، درست است که عبارت نیامده است قید طاهر و بالماء الطاهر نگفته است اما چون در ارتکازات عقلائی است که آب نجس که خودش نجس است چطور چیز نجس را پاک می‌کند؟! بر نجاست می‌افزاید پس اینکه گفته است بالماء و لو کلمه طاهر را نگفته است اما به حسب ارتکازات عقلائی می‌فهمند که مقصودش اب طاهر است.

س: ...

ج: چه تناسبی دارد؟ تا این ارتکاز نباشد که تناسبی ندارد، چون این ارتکاز وجود دارد تطهیر تناسب پیدا می‌کند، درست است که تناسب حکم و موضوع اینجا هست اما آن تناسب بر اساس چیست؟ ارتکاز عقلائی است که نجس که خودش نمی‌تواند پاک باشد، یک چیز کثیفی یک چیز کثیف دیگر را پاک می‌کند؟ در ارتکازات عقلائیه این است که این نمی‌شود. بله نجاست حین الاستعمال که در اثر ملاقات با آن کثافت‌ها است، آن بله آن اشکالی ندارد، اما نجاست و کثافت سابق دیگر نه، آن را می‌گوید نه.

س: ...

ج: مضاف را کاری نداریم، آب باید باشد دیگر، گفته است بالماء، می‌گوییم این آب کجا تقیید است و چرا تقییدش می‌کنیم؟ بالارتکاز العقلائی. حالا یک عده هم گفته‌اند که آقا، البته می‌گویند در کتاب طهارت، می‌گویند ذات نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش؟ خودش پاک نیست حالا پاکی را می‌دهد به مغسول؟ ذات نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش؟ این البته شعر است. چرا؟ برای اینکه آب که نمی‌خواهد که پاکی خودش را به آن بدهد! آب می‌خواهد کثافت‌هایی که آنجا است بشوید و ببرد بیرون و آن بشود ... شستشو است نه اعطاء طهارت خودش به آن تا ما بگوییم ذات نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش، این را نمی‌خواهیم. فلذا این شعر خواندن و این حرف‌ها را انجا زدن و بعضی‌ها آنجا گفته‌اند که چون چیزی که خودش ندارد چطور می‌تواند ... فاقد شیء چطور می‌تواند معطی شیئ باشد، گفته‌اند فاقد شیء نمی‌تواند معطی شیئ باشد، این غلط است، این تعبیر در آنجا درست نیست، نمی‌خواهد اعطاء طهارت خودش را بکند که بگوییم ندارد، نه، می‌خواهد کثافتی که آنجا است را بشوید. مثل این است که شما یک چیز کثیف را با یک تیغی که پاک نیست اینها را جدا می‌کنید از آن و منفصل می‌کند. بنابراین این نیست و نگوییم معطی نمی‌تواند فاقد باشد اما این را بگوییم که اگر خودش نجس است با اینکه ملاقات نجس هم خودش موجب تنجّس است چطور می‌خواهد این را پاک بکند؟ مثلاً اینطور بگوییم. حالا دیگر اینها بقیه حرف‌هایش در فقه است و اینها اگر دعوایی دارید و حرفی دارید، اینها از باب مثال است که آنجا فقها این کار را می‌کنند پس قرینیت اینجا داریم.

س: ...

ج: نه ارتکاز یعنی در ذهن آدم است که چیز ناپاک نمی‌تواند پاک کننده باشد، می‌شود؟ چیزی که ناپاک است که نمی‌شود، خودش تازه باعث نجاست می‌شود، پس شارع اگر گفته است با آب بشوی، و لو نگفته است با آب طاهر مقصودش آب طاهر است پس تقیید می‌کند و صرف می‌کند اطلاق این را به بعض افراد.

«ماذکره جماعۀ من الفقهاء من انصراف نصوص التطهیر بالماء» انصراف دارد از چه چیزی؟ «عن الماء النجس» چرا انصراف دارد؟ «بملاحظۀ الارتکاز العرفی» ارتکاز عرفی بر چیست؟ «علی أنّ الفاقد لا یُعطی» که مستمسک اینطور فرموده است، شرح عروه آقای صدر همینطور است، ذخیرۀ العقبی مرحوم آقای صافی همینطور است. «نعم هذا إذا لم نناقش فی هذا الارتکاز بأنّه ناش عن فتوی العلماء فلا یکون کاشفاً عن انصراف الخطابات عند صدورها» می‌فرمایند که بله البته این حرف که بخواهیم بگوییم اینطور است آن ارتکازی را به درد می‌خورد که ارتکاز عقلائی و عرفی باشد، اما اگر یک ارتکازی در ذهن‌ها درست شده است در اثر فتاوای فقها که اگر فتاوای فقهاء نبود چنین مرتکزی در ذهن عقلاء نبود، این دیگر آن وقت به درد ما نمی‌خورد چون می‌شود یک چیزی که معلول این فتاوا است، فلذا است که مرحوم آقای تبریزی در تنقیح اینجا فرموده است این ارتکاز را وقتی می‌توانیم تمسّک کنیم که نگوییم ناشی از فتاوا شده است.

س: ...

ج: چرا، ممکن است منشأ روایی داشته باشد.

«نعم هذا إذا لم نناقش فی هذا الارتکاز بأنّه ناشٍ عن فتوی العلماء» اگر اینطور شد «فلا یکون کاشفاً عن انصراف الخطابات عند صدورها» خب، این استثنائی که حالا این ذهن آمده است «نعم» استدراکی که کرده است این از قبیل یک استدراک منقطع است چون آن دلیل این بود «بملاحظۀ الارتکاز العرفی» نگفتیم «ارتکاز المتشرّعی» اگر می‌گفتیم ارتکاز متشرّعی می‌گفتیم شاید از فتاوا است، اما گفته است ارتکاز العرفی، مردم و لو مسلمان نباشند، و لو دین نداشته باشند، آن دیگر اصلاً این استثناء را لازم ندارد دیگر.

«الثّانی: ما ذکره بعض الفقهاء رحمهم الله فی مقام إنکار تنجّس البخار و سائر الغازات بملاقاۀ النجاسۀ المرطوبۀ» مسألۀٌ: آیا اگر بخار با یک چیز نجسی برخورد کرد نجس می‌شود یا نمی‌شود؟ گاز با یک چیز نجسی ملاقات کرد نجس می‌شود یا نه؟ مثلاً لوله‌ای که گاز از داخل آن رد می‌شود نجس شده باشد، مثلاً این لوله را قبل از اینکه به کار بگیرند آب متنجّسی داخلش رفته است و نجس شده است و بعد خشک شده است و الان آمده‌اند وصل کرده‌اند و گاز از داخلش رد می‌شود، حالا این گازها نجس می‌شود یا نمی‌شود؟ گفته‌اند نه، چرا؟ مگر نگفته است «کلّ ما أصابه ذلک ... یتنجّس»؟

س: ...

ج: آب خشک نشده باشد؟ آن لوله نجس است

س: ...

ج: گاز خودش یک رطوبتی دارد دیگر.

س: ...

ج: «بملاقاۀ النّجاسۀ المرطوبه» بله، نجاست مرطوبه باشد، حالا یا خودش مرطوب باشد، لازم نیست نجاست مرطوب باشد رطوبت وجود داشته باشد در احدهما. آیا نجس می‌شود یا نمی‌شود؟

خب در ادله ندارد که نجس نمی‌شود، بلکه مطلقات و عموماتی در ادله دارد، در روایت عمار ساباطی است که «کلّما أصابه ذلک الماء» فرموده است این نجس است مثلاً و باید آب بکشید. یک کسی گفته است ما یک مدّتی وضو می‌گرفتیم و شستشو می‌کردیم و حمام می‌کردیم و اینها از آبی که در منزل در یک منبعی داریم و بعد رفتیم دیدیم در آنجا یک موش مرده منفسخه است، منفسخه هم یعنی اینکه چند روز است که مرده است و الا تا موش بمیرد که منفسخ نمی‌شود، در این است، حضرت فرمود «کلّ ما أصابه ذلک الماء» باید بشویید «فاغسله» وضو و اینها هم که گرفتید همه باطل و نماز‌هایی هم که خواندید همه باطل است و باید دوباره بخوانید، «کلّ ما اصابه ذلک» یکی از آنها بگوید آقا به بخار، فرض کنید اینجا بخار شد و این آب هم اینجا بود، آیا شاملش می‌شود؟ یا گاز؟ فقهاء گفته‌اند نه، به چه دلیل گفتید نه؟ می‌گوید ارتکاز عرفی و عقلایی است که گاز و بخار و اینها قابلیّت تنجّس ندارد، این برای چیزهایی است که قابلیّت تنجّس را دارد، پس این کلّ شیءٍ تقیید می‌شود یعنی «کلّ شیءٍ قابل لأن یتنجّس» آن، نه چیزی که قابلیّت برای تنجّس را ندارد، هر چیزی قابلیّت برای تنجّس را ندارد فلذا بخار نجس، نجس نیست، در توالت مثلاً بخار نجس بلند می‌شود، نه نجس نیست، در حمام بخار نجس وصل بشود به جایی که نجس است، این بخار نجس نمی‌شود.

عرض کردم در درس فقهمان که یک وقتی یک آقایی یکی از علمای بزرگ شاید سیّد صاحب عروه باشد می‌گوید یک آقایی از حمام -آن وقت خزینه بوده الا یک حمام‌های نادر و شیکی بود که مثلاً دو تا دوش داشته است اما معمولاً خزینه بوده است- حالا این طلبه از خزینه در می‌آید، می‌آید تا وسط راه که می‌خواهد برود بیرون دوباره بر می‌گردد، دوباره می‌رود زیر آب و دوباره، گفت چرا این کار را می‌کنید؟ گفت خزینه خیلی داغ بود و این بخار‌هایی که از اینجا بلند می‌شود وصل است به این نجس‌هایی که روی زمین است، این بخارها نجس شده است، من هم دارم از اینجا رد می‌شوم بدنم به اینها می‌خورد، از جهت .... ایشان فرمود نه آقا این که نجس نمی‌شود بخار بر اثر ملاقات با نجس، بخار قابل تنجّس نیست. از کجا می‌گویی؟ روایت دارد؟ آیه دارد؟ نه، ارتکاز عقلائی است که تقیید می‌کند ادله را.

می فرمایند که: «الثانی: ما ذکره بعض الفقهاء» در مقام انکار تنجّس بخار و سایر گازها، این سایر الغازات شاید اینجا سایر به معنای همه باشد نه یعنی بقیه، چون بخار که گاز نیست که بگوییم بقیه آنها، شاید اینطور باشد و الله العالم. «بملاقال النجاسۀ المرطوبۀ» ماذکره که آن ماذکره عبارت است از اینکه «من أنّه لا یصحّ التمسبک بإطلاق ألۀ الانفعال بالملاقاۀ» صحیح نیست تمسّک کردن به اطلاق ادله‌ای که دلالت بر ملاقات هر چیزی می‌کند مثل مثالی که زدم «فاغسل کلّ ما أصابه ذلک الماء». «لأنّها منزّلۀ علی الإرتکاز العرفی القاضی» ارتکاز عرفی که قضاوت کننده است «لعدم قابلیۀ الأجزاء البخاریۀ و الغازیه للإنفعال و التنجّس» می‌گوید اینها صلاحیت این جهت را ندارد پس نجس نمی‌شود.

خب مثل سخن گفتن، یک کسی می‌گوید ما یک جایی حرف زدیم، این سخن‌ها و این امواجی که از دهانت خارج می‌شود نجس است، نه. اینها قابلیت تنجّس ندارد.

س: ...

ج: نه، بحث دیگر ممکن است به ادله دیگر و به اجماع مثلاً تمسّک کرده‌اند و بعضی‌ها هم نه.

«الثالث: ماذکره بعض الفقهاء من أنّه لو دلّ الدلیل» این دلیل سوّم را چند روز پیش در خودِ الفائق در متن داشتیم که دلیل داریم «من أنّه لو دلّ الدلیل علی أنّ المشتری إن جاء بالثمن خلال ثلاثۀ أیّام فهو» تا سه روز در معامله نقدی نه معامله نسیه، در معامله‌ای که نقد انجام شده است اگر تا سه روز مشتری پول را پرداخت که هیچ، اگر سه روز گذشت و نپرداخت «و إلاّ فلا بیع بینهما» شما اگر بدون توجّه به ارتکازات عقلائی این جمله را معنا کنید چه معنا می‌کنید؟ می‌گویید باطل است، بیعی بینشان نیست دیگر و حال اینکه فقیه به این ملتزم نیست، می‌گوید حالا این بایع می‌خواهد صبر کند، می‌گوید مشتری بهتر از این که دیگر گیرمان نمی‌آید حالا صبر می‌کنیم دو روز دیگر، آیا شارع می‌گوید این معامله باطل است؟ لابیع بینهما؟ یا اینکه می‌خواهد بگوید بیع لازم نیست؟ یعنی می‌تواند اعمال خیار کند. بیع لازم نیست نه اینکه اصل بیع به این حساب باطل باشد. به حکم ارتکاز عقلائی چه می‌فهمد؟ می‌فهمد که شارع که اینجا نمی‌خواهد بگوید معامله باطل است و لو بایع دلش نخواهد به هم بزند این معامله را، می‌گوید حالا دو روز دیگر، یا به رحمش می‌گوید دو روز دیگر صبر می‌کنیم یا به اینکه مشتری دیگری ندارد و الحمدالله حالا به خدمت شما عرض شود این را غالب کرده است –به قول بازاری ها- به این آقا، مشتری بهتر دیگر گیرش نمی‌آید، می‌گوید حالا دو روز سه روز هم دیر کند ولی شارع علیرغم حرف این می‌آید می‌گوید «لا بیع بینکما»! اینطور است یا اینکه وقتی می‌گوید بیع بین شما نیست یعنی بیع لازم الوفاء نیست؟ بیع لازم الوفاء نیست و می‌توانی اعمال خیار کنی. اینها است که فقیه را فقیه می‌کند و می‌گوییم فقیه فحل است یعنی خوب می‌فهمد مطالب را، عبارت روایت را که نگاه می‌کند حرف ائمه را متوجّه می‌شود ... این ارتکازات عقلائی، ارتکازات عرفی از او زدوده نشده است. گاهی ممکن است یک شخصی در اثر خواندن بعضی از علوم ذهنش از عرفیّت بیافتد و آن وقت دیگر معناهایی که می‌کند همین شقّ جمود بر لفظ دارد و معنای عرفی را نمی‌فهمد و حال اینکه اینجا عرف از این عبارت نمی‌فهمد که یعنی بیع باطل است بلکه می‌فهمد بیع لازم الوفاء نیست نه اینکه مطلق البیع نیست.

«فإن جمدنا علی حاقّ اللفظ» اگر جمود کنیم بر صرف و حاقّ خودِ این لفظ «فهمنا من الدلیل بطلان البیع رأساً و أنّه لا بیع لازماً و لا متزلزلاً» نه بیع لازمی وجود دارد نه بیع متزلزلی اما «بینما» در حالی که «بناءً علی أخذ المرتکزات العقلائیۀ بعین الاعتبار قد یقال إنّ المفهوم من الدلیل المذکور هو نفی البیع اللازم و ثبوت خیار التأخیر» این هم از این.

«الرابع: ما التزم به بعض الفقهاء رحمهم الله من عدم جریان الأصول العملیۀ –کالاستصحاب- فی الشبهات الموضوعیۀ قبل الفحص خصوصاً فیما لا یحتاج الفحص الی مؤونۀ زائدۀ» می‌دانید در شبهات موضوعیه معمولاً قائل به چه هستند؟ به برائت. مثلاً نمی‌دانی اینجا نجس شده است یا نه، دستت خونی شده است یا نه، برائت جاری می‌کنی. حالا یا استصحاب جاری می‌کنی، استصحاب طهارت جاری می‌کنی و می‌گویی می‌دانم قبلاً دستم پاک بوده است اما نمی‌دانم که به چیز نجسی خورد است یا نه، استصحاب بقاء طهارت می‌کنیم. یک جاهایی هم اگر جای استصحاب نباشد برائت جاری می‌کنیم.

خب معمولاً در شبهات موضوعیه آقایان قائل به استصحاب یا برائت هستند و می‌گویند فحص هم ... حالا صحبت سر این است که بلافحصی می‌توانی به استصحاب مراجعه کنی و برائت جاری کنی یا یک فحصی هم باید بکنیم؟

عدّه‌ای گفته‌اند باید فحص کنیم، یک فحصی می‌کنیم و اگر به دست نیامد آن وقت استصحاب یا برائت جاری می‌کنم. دستم تر شده است نمی‌دانم این چیست، نگاه نکن، بگو ان شاء الله نیست و معامله طهارت کن.

مثلاً دستشویی رفته است و ترشّحی را حس کرد، نمی‌داند که این ترشّح آب بوده است یا بول بوده که به او ترشّح کند، اینجا باید فحص کنید بعد اگر نبود بگویید. بعضی گفته‌اند باید فحص کنید.

 بعضی تفصیل داده‌اند و گفته‌اند یک وقت فحصش معونه می‌برد لازم نیست، اگر فحصش معونه‌ای نمی‌برد، اگر چشمت را باز کنی می‌فهمی. به قول آقای شیخ عبدالکریم تعبیر می‌کردند که علمش در آستینت است و می‌فهمیم. هر کجا علمش در آستینت است بدون فحصش نمی‌توانی، یک نگاهی بکن. اما اگر معونه می‌برد و باید وقت صرف کنی و ... آنجا فحص لازم نیست و اصول عملیه جاری می‌شود.

حالا بعضی فقهاء مثل محقق گیلانی قدّس سرّه ایشان فرموده است که جریان استصحاب در شبهات موضوعیه نیاز به فحص دارد. چرا؟ به چه دلیل این را می‌گویید؟ در ادله اش نیامده است این مطلب. «لا تنقض الیقین بالشّک» نگفته است «لا تنقض الیقین بالشّک بعد الفحص». «کلّ شیءٍ لک حلال حتّی تعلم أنّه حرامٌ بعینه» نگفته است «بعد الفحص» از کجا این فحص را در آوردید؟ می‌گوید ارتکاز عقلائی است که عقلاء می‌گویند یک نگاهی بکن اگر نبود آن وقت.

می فرماید «الرّابع: ما التزم به بعض الفقهاء رحمهم الله من عدم جریان الأصول العملیۀ –کالاستصحاب- فی الشبهات الموضوعیه» خصوصاً در آن جایی که فحص نیاز ندارد به معونه زائده، وقت صرف کردن و دقّت کردن و تلاش کردن نمی‌خواهد، چرا این حرف را آن وقت زده اند؟ ایشان گفته است خصوصاً، یعنی ایشان مطلقا می‌گوید، می‌گوید خصوصاً آنجا، این بعض از فقهاء، کار را سخت کرده است این بعض الفقهاء، می‌گویند خصوصاً آنجا اما عدّه‌ای مثل شیخ عبدالکریم می‌گویند نه، عدّه‌ای هم که مشهور فقهاء هستند می‌گویند در شبهات موضوعیه حتّی آنجایی که لازم نیست فحص لازم نیست، الاّ یک جاهای خاصّی. مثلاً گفته‌اند در باب مالیات آنجاهایی که معمولاً موضوع حکم شرعی برای انسان روشن نمی‌شود، حالا نمی‌داند که آیا مازاد بر معونه سال دارد یا ندارد؟ شک دارد. اینجا را گفته‌اند باید فحص کند، نمی‌داند گندمش به حدّ نساب زکات رسید یا نه، شک دارد، اینجاها یک جاهایی است که چون کارهای مالی بدون محاسبه نمی‌شود، اینجا آقای نائینی فرموده است که اینجا باید فحص بشود که آیا این مال من زائد بر معونه صنم شد یا نشد؟ این باید محاسبه کند، فحص کند، همینطور نمی‌تواند بگوید شک دارم پس بنابراین نمی‌دانم خمس بر من واجب شده است یا نه، نمی‌دانم زکات بر من واجب شده است یا نه، این بدون فحص که نمی‌تواند بفهمد. نمی‌دانم آیا به اندازه حج پول دارم یا ندارم، دائماً بگوید شبهه موضوعیه است! نه، این جاها جاهایی است که بدون این موضوع حکم شرعی معلوم نمی‌شود و باید ... اما جاهایی که اینطور نیست مثل باب طهارت و نجاست و .... اینها فحص نمی‌خواهد. وقت نماز؛ نمی‌دانم مغرب شده است یا نشده است استصحاب بقاء روز می‌کنم، نمی‌دانم آفتاب زده است یا نه، لازم نیست نگاه بکنیم به قصد ادا می‌توانی بخوانی و هکذا.

می فرمایند که: «مستدلاً لذلک بأنّ الأصول العملیه التی قرّرها الشارع (اینها) تطابق سیرۀ العقلاء» در عقلاء هم همینطور است، اگر مولی گفته است «أکرم العالم» یک آدمی را بر می‌خورد که نمی‌داند عالم است یا نه، می‌گوید بر ما لازم نیست که اکرامش کنیم، در عقلاء هم در شبهات موضوعیه ... پس این یک چیزی نیست که شارع درآورده باشد و تأسیس کرده باشد، در عقلاء هم هست، در عقلاء کجا بر خودشان لازم می‌دانند؟ یک فحصی بکن و همینطور نگو. حالا شما ممکن است مخالف این حرف باشید، بالاخره می‌خواهیم بگوییم، مثالی بزنیم برای جایی که فقهاء اعمال این را می‌کنند، حالا در مورد درست است یا نیست حرف آخری است.

س: ...

ج: بله بله

«و من المعلوم أنّ سیرتهم هو الفحص (البته کجا؟) عند عدم المشقّۀ، فالسیرۀ المستمرّۀ القائمۀ علی الفحص فی هذه الموارد (که مخالف ادله است) تمنع عن انعقاد الظهور الإطلاقی فی أدلۀ الأصول العملیۀ» مانع می‌شود که اطلاق در ادله اصول عملیه درست بشود. مثال برای اصول عملیه ادلّه‌ای مثل «لا تنقض الیقین بالشّک» است. «فتصبح مجملۀ یشکّ فی شمولها لما قبل الفحص» مانع می‌شود که اطلاق آنجا درست بشود، حالا تقیید می‌شود؟ این بزرگان نفرمودند که تقیید می‌شود، اینجا ... مجمل می‌شود. یکی ممکن است بگوید آن سیره باعث تقیید اینها می‌شود، محقق میلانی قدّس سرّه نفرموده است تقیید می‌شود، فرموده است ادلّه اصول عملیه مجمل می‌شود از این حیث، ایشان اینطور فرموده اند. «فتصبح مجملۀ» پس بنابراین دیگر اطلاق نداریم و وقتی که نداشتیم آن وقت چه می‌شود؟

منتهی حالا که ایشان گفته است مجمل می‌شود یک بحث دیگر پیش می‌آید که خب اصول عملیه شرعیه شد مجمل، آیا اصل عقلی، برائت عقلیه اینجا جاری می‌شود یا نمی‌شود؟ بله فرض کنید «لا تنقض الیقین بالشّک» و ادله برائت شرعیه مقام را نگرفت و مجمل شد اما نافی هم که نداریم، حالا اگر اصول عقلیه داریم، قاعده قبح عقاب بلابیان داشته باشیم، آن اینجا جاری می‌شود یا نمی‌شود؟ ایشان می‌خواهد نتیجه بگیرد که باید فحص کنیم، باید بگوییم قاعده قبح عقاب بلا بیان هم اینجا جاری نمی‌شود، و این محلّ کلام است که آیا در شبهات موضوعیه قاعده قبح عقاب بلا بیان جاری می‌شود یا نمی‌شود؟ بین منکرٍ و مصحّحٍ.

مرحوم آیت الله بروجردی قدّس سرّه از کسانی است که می‌گوید برائت عقلیه در شبهات موضوعیه جاری نمی‌شود.

س: ...

ج: از ایشان بپرسید. اینها جایش در اصول است دیگر.

 ایشان فرموده است که چون بیان، آنچه که بر عهده شارع است این است که کبری را بیان کند، صغری که بر عهده شارع نیست، کبری را هم که بیان کرده است، صغری را باید خودت امتثال کنی، پس خودت برو نگاه کن ببین هست یا نیست، آنچه که بر عهده شارع است این است.

اما آنهایی که می‌گویند نه، آنها می‌گویند تنجیز یک حکم احتیاج دارد به صغری و کبری، فقط به تمامیّت کبری کار تمام نمی‌شود بلکه باید صغری هم مشخّص باشد. ما در اینجا در صغری شک داریم و وقتی در صغری شک داریم پس قیاس تکمیل نمی‌شود، این هم حرف آنها است.

حالا اینها توضیح دارد، حرف ایشان توضیح دارد، حرف اینها درست دارد، این درست است یا درست نیست تفصیله در مباحث اصولیه در جای خودش. این فقط به عنوان تذکّر بود.

این مباحثی که اینجا خواندیم من یک تعمّد هم داشتم در خواندن این که یک مقدار با مذاق‌های آشنا بشویم، این از این جهت است. ابحاثش در محلّ خودش است اینها.

 

و صلی الله علی سیّدنا محمّدٍ و آله الطاهرین.

 

Load ListContent Error

اوقات شرعي

آمار سايت
بازديد آنلاین: 4
بازديد روز: 897
بازديد دیروز: 1267
كاربران ثبت شده امروز: 0
كل كاربران: 0
بازديد ماه جاری: 2163
كل بازديد كنندگان: 807609